تبليغاتX
مشق ناگهان
   
مشق ناگهان
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
 
 
آرشيو مطالب

بهمن 1388

دی 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

____________________
مطالب اخير

تأثیر ماست پروبیوتیک بر جا ماندن ورزشکاران از هواپیما

امتحان

فال

مفت خوني!

آرزو

خونه ما

دوست

هشت

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

حبیب همان و جوب هم همان

____________________
نويسندگان

این پریسا

اون پریسا

این و اون هردو باهم یا به قول عوام شورای نویسندگان

____________________
پیوند ها

به بهانه ی ...

منتظر

آسمان پر ستاره شب

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

پنجشنبه 17 دی1388

امتحان

خاصیت فصل امتحاناته که تا وقتی کتاب و جزوه های کپی شده از دوستان رو جلوت باز میکنی تا بخونی یادت میفته که ای وای به فلانی چند وقته زنگ نزدی، چقدر دلت میخواد بری سینما، دلت لک زده برای پیاده روی و شهرکتاب، یا اینکه بری استخر و بعدش بستنی بخوری، خلاصه یاد هزار جور کار نکرده و عقب افتاده و عقده های درونی میفتی که درس خوندن توش گم میشه.

اما تا میای حواست رو جمع کنی و ببینی درس چی میگه چشمت به ساعت میفته و ای بابا! یازده شب که دیگه وقت خوابه! بریم بخوابیم تا فردا خدا بزرگه!!!

نمیدونم چی داره این کتاب و جزوه که عینهو والیوم ده حتی فیل رو هم بیهوش می کنه!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت12:7 بعد از ظهر   ;

 
 

یکشنبه 13 دی1388

فال

وقتی بری خیابون انقلاب برای خرید کتاب تا بلکه برای امتحانات پایان ترمت چیزی داشته باشی که بخونی یا به عبارتی چیزی پیدا کنی که سر امتحان ببافی، بعدش با مناظری روبرو بشی  که ترجیح بدی زودتر اونجا رو ترک کنی و به سمت خونه تون برگردی و فرار رو بر دیدن برادران متعهد و وظیفه شناس ترجیح بدی، توی راه برگشت هرچی به سمت شمال شهر بیای همه جا آروم تر میشه و دیگه از اون آشوب و جو ترسناک خبری نیست. میتونی بری توی شهرکتاب نزدیک خونه و یه کتاب برای خودت بگیری یا میتونی پیاده از جلوی رستورانی که یک ضلعش رو به خیابونه رد بشی و دختر و پسرهایی رو ببینی که روبروی همدیگه نشستن و با هم حرف میزنن و غذا میخورن و تو هم کنجکاوی که چی بهم دیگه میگن که اینطوری بهم خیره شدن و اونوقت با همون یک دونه کتابی که توی دستته بری خونه و بری توی اتاقت پرده ها رو بکشی، چراغ مطالعه تو روشن کنی، کتاب جدیدتو بذاری گوشه میز و برای چند ثانیه چشماتو ببندی و دیوان حافظ رو باز کنی و بلند بخونی:

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن

تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن

غم دل چند توان خورد که ایام نماند

گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت1:2 قبل از ظهر   ;

 
 

جمعه 11 دی1388

مفت خوني!

ديدن مردمي كه صبح زود از همديگه سبقت ميگيرن تا بتونن دم باجه روزنامه فروشي ماشينشون رو پارك كنن و شونه به شونه هم بايستن و نگاهي به تيتر روزنامه ها بندازن هم منظره جالبيه. گرچه توي اين آدمها كمتر اثري از جنس مونث ديده ميشه و شايد دليلش اين باشه كه اون ساعت خانومها مشغول خريدن سبزي تازه و تو فكر ناهار ظهر و رسوندن بچه ها به مدرسه و هزار گرفتاريه ديگه هستن.

شايد مفت خوني بهتر از مفت خوري باشه كه اقلا اوليش كار فرهنگي تريه!!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت11:55 قبل از ظهر   ;

 
 

شنبه 30 آبان1388

آرزو

گاهي وقتا آدم يه مطلبي يه جايي ميخونه و فقط دلش ميخواد اون رو با بقيه تقسيم كنه. بدون اينكه خودش حرفي بزنه.

شايد شما هم آرزوهاي ويكتوهوگو رو خونده باشين اما يه نگاه ديگه ضرري نداره.

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت9:20 بعد از ظهر   ;

 
 

سه شنبه 19 آبان1388

خونه ما

یه غریزه داتی توی ما هست که حتی هرچقدر هم تمیز و مرتب باشیم وقتی برای چند روزی مجبور میشیم خودمون تنهایی توی خونه زندگی کنیم و اطرافیان مثلا سفر هستند یه کمی ترجیح میدیم راحت باشیم و از عرف خونه خودمون خارج بشیم. مثلا ظرفها رو به محض اینکه غذا خوردیم نشوریم. شب وسط هال بخوابیم. تا هر وقت دلمون خواست بخوابیم و نصفه شب بیدار شیم و هوس چیپس و پنیر کنیم. آشغالها رو بیرون نذاریم. و بطور خلاصه بلانسبت به دوستان عین حیوون زندگی کنیم و لذت ببریم.

غرض از گفتن این مقدمه اتفاقاتیه که این دو روز توی ساختمون ما افتاده.

خانوم و آقای همسایه ما دوماهی که میشه که رفتن خارج از کشور به دیدار فرزندان دلبندشان اما پسر کوچیکشون که یک دانشجوی سال آخره توی این مدت تنها بوده توی خونه. پریروز که توی پارکینگ دیدمش پرسیدم که پدر و مادرش کی میان و گفت سه شنبه شب.

از روز یکشنبه صدای جارو برقی از خونه اینها قطع نمیشه. فکر کنم توی این مدت خودش زیر زباله های تولید شده دفن شده بود که دو روزه داره جارو میکنه و تا ساعت 7 هم که باز من فهمیدم داشت جارو میکرد. البته آشغالهایی که جارو میخوره جدا از کیسه زباله هاییه که این دو شب 3 تا 3تا دم در میذاره.

تازه دیشب این پسر خوب بابا رفته بود خرید و کلی هم میوه خریده بود که نگن یخچال خالیه!

جاداره یادی هم بکنیم از ماشین ظرفشویی که این دو روز عین یه کدبانو به  این گل پسر کمک کرده اما خدا کنه تا وقتی مامان جانش میاد صدای ماشین در نیاد.

صحنه جالب تر هم دیدن لباس های شسته شده و آویزون شده روی بنده!


البته این نکته نباید از قلم بیفته که ما دخترها که اصلا اینطوری شلخته نیستیم و پسرهایی هم هستن که مرتب باشن اما عموما چنین صحنه هایی واسه همه آشناس!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت11:23 بعد از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 14 آبان1388

دوست

دوست آن باشد كه گيرد دست دوست

در پريشانحالي و درماندگي


با نهايت احترام بايد خدمتتون عرض كنم كه اين پريسا توي مدتي كه من به دلايلي قاطي كرده بودم و هيچي از زندگي نمي فهميدم لحظه به لحظه همراهم بود. من رو بيرون برد. اشكامو پاك كرد. باهام حرف زد. به حرفام گوش داد. كنارم بود و حتي وبلاگ رو آپديت كرد!

خوشحالم كه چنين دوست خوبي دارم كه همراهمه.


پي نوشت: ع.......!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت8:26 بعد از ظهر   ;

 
 

دوشنبه 6 مهر1388

متولد ماه مهر

بالاخره روز موعود فرا رسید و من هم به گواهی خودم و هم به گواهی شناسنامه ام و هم در دید اطرافیانم و کلا به گواهی کلیه اسناد رسمی و غیر رسمی و درحکم رسمی بیست و پنج سالم تمام شد و وارد بیست و ششمین سال زندگیم شدم!!!

چشم همه روشن که چنین پدیده ای به دنیای بشریت قدم گذاشته  و با وجود انور خودش زمین رو منور کرده!!!

خیلی از پیشنهاد الهام در خصوص دهه تولد خوشم اومد . از سال دیگه همین کارو می کنم. حالا خوبه شناسنامه م فروردین نیست وگرنه من ۶ ماه سال توی تولد بودم!!!

به هر حال از کلیه دوستان و آشنایان و اقوام و بستگان نسبی و سببی که از راههای دور و نزدیک و باهروسیله ممکن و غیرممکن مراتب تبریک خودشون رو به من اعلام داشتن تشکر میکنم. به امید اینکه سالهای دیگه هم همگی دورهم حالا چه مجازی چه واقعی دور هم جشن بگیریم!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت2:31 بعد از ظهر   ;

 
 

دوشنبه 30 شهریور1388

ربع قرن تجربه

از پنجشنبه دارم تلاش میکنم که بیام اینجا و بنویسم اما هربار به دلیلی نشد. کلا مشکلات فنی وجود داشت گویا!!!!

به گواهی شناسنامه ام از پنجشنبه 25 سالم هم تمام شد و وارد 26 سالگی شدم گرچه هنوز در خلوت خودم یک هفته دیگه برای 25 ساله بودم وقت دارم.

با این اوصاف و با وجود کلیه اسناد ومدارک و جمیع اوراق پرونده و اقرار صریح خودم باید بگم من پریسا هستم با ربع قرن تجربه زندگی!!!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت2:44 بعد از ظهر   ;

 
 

شنبه 14 شهریور1388

یادته؟

بدو بدو از پله ها بالا میام و با صدای بلند داد میزنم که امتحان ریاضی بیست شدم!!! با یک حرکت مقنعه م رو روی تخت میندازم و مانتوم رو در میارم تا برگه ریاضی م رو که زیرش با خودکار سبز صد آفرین بزرگی هم  نوشته شده به همه نشون بدم.

چه روزهای شیرینی بود دوران دبستان و جالب تر از همه اینه که با اینکه امروز همه ما بزرگ شدیم وهر کدوممون یه تیپ و قیافه و کلاس (از نوع با صدا و بیصدا) داریم اما خاطره دوران بچگیمون نقطه عطفیه که همه ما رو بهم مربوط میکنه. حتی من رو به اون پریسا (که با وجود دوری مدرسه هامون از همدیگه هردومون تجربه های مشترکی داریم و اینهارو از صحبتهای تلفنی پریشب که بیخوابی زده بود به سرمون فهمیدیم.) مسابقه ای بود در گفتن خاطرات مشترک. یکی من میگفتم و یکی اون. یعنی این.

یادته اون جامدادی آهنربایی دکمه ای ها؟ تازه بچه پولدارا جامدادیشون خارجی بود و یه عالمه دکمه داشت  اما مشکلش این بود که جای مداداش کوچیک بود.پاک کن های دورنگ پلیکان و اون جوهر پاک کن مزخرفش که خودکار رو پاک نمیکرد و اگه بیشتر فشار میدادی کاغذ رو سوراخ میکرد.تراش گردای شمشیر نشان که خیلی بد بود اما اون تراش فلزی ها محشر بودن. چقدر کل کل داشتیم برای کلکسیون پاک کن. خصوصا پاک کن های میوه ای بودار!!! اون پاک کن که شکل قلم مو بود و سطل رنگش تراش بود یادته؟ سطل و دسته قلم موی مال من قرمز بود!!!!  چقدر دوستش داشتم.

امان از اول سال و جلد کردن دفتر. بخصوص دفترهای ۴۰  و ۶۰ برگ مرکز تهیه و توزیع کالا !!!! که باید با خودکار قرمز هم خط کشی میکردیم و اسممون رو روش میچسبوندیم و مینوشتیم دفتر دیکته!!! تازه من برای اسمم مهر داشتم و روی برچسبام مهر میزدم (در این مورد من حتی از این پریسا هم فیس و افاده م بیشتر بود).... بعدا که دفتر خط کشی شده اومد خیلی خوب بود. تازه دفتر جلد سفتا مال درسای مهم بود. مثل ریاضی و علوم. اما باید مواظب میبودیم که وقتی میخوایم کاغذ بکنیم از اونجایی که نخهای دوختش پیدا بود بکنیم. گرچه نخها زود شل میشدن. اما از دفتر منگنه ای ها راحت میشد کاغذ کند. مداد معمولی ها یادته که تهش پاک کن داشت؟ پاک کنش هم سیاه میکرد. چرا میگفتن اگه با اتود بنویسین بدخط میشین؟ این تمرین های خوش نویسی توی کتاب به چه درد میخورد؟ ما که همه رو رج میزدیم!

امان از امتحان نقاشی! من که همه ش از روی جلد دفترام عکس میکی موس و دانلداک رو کپی میکردم و با مداد رنگی ۲۴ رنگ لیرا رنگ میکردم و ۲۰ میشدم. مداد رنگی ۶۴ رنگ که خدااااا بود.  من هیچوقت نداشتم. مدادرنگی مقوایی ها یادته که کشویی بود؟؟؟ یه نخ هم داشت که راحت بکشی بیرون. این تراش بزرگا خیلی خوبه که وصل میشدن به میز  و خودش جای آشغال تراش داره. من هنوزم دارم و هروقت تا حالا کنکور داشتم مداد سیاه نرم پررنگم رو با اون تراشیدم. پاک کن از همه بهتر پاک کن های میلان بود که هنوزم هست. همونا که زود نصف میشه و تیکه تیکه میشه. خودکار که همیشه خودکار بیک بود تا وقتی که استدلر اومد. وقتی استدلر اومد دیدیم که واااااااااای. چقدر قرمزش خوش رنگه!!! مثل اون مداد قرمزها که صورتی بود و بالاش یه خط سفید داشت و خیلی خوش رنگ تر از مدادهای سوسماری بود اما راحت پاک نمیشد. و خودکار استدلر خودکار سبز را هم به ما معرفی کرد!!!! اختراع خودکار چهاررنگ هم جزو اختراعات جالب بشر بود و احتمالا نسل ما اولین نسل مشتریان آن!

خط کش بیست سانتی های نارنجی که شکل دایره و مربع داشت و بعد هم خط کشهایی که یه عالمه شکل داشتن زیاد شد. یادمه وقتی پلی کپی های ریاضی رو توی دفترم مینوشتم (در حالیکه شماره سوال با خودکار قرمز بود و صورت سوال با خودکار آبی و جواب رو هم با مداد مینوشتم)  جاخالی های توی مسئله هایی که باید علامت بزرگتر و کوچیکتر میذاشتیم که معمولا مربع و دایره بودن رو همه رو با شابلون میکشیدم که دفترم قشنگ باشه!!! تازه زیر مطلبهای مهم کتاب رو هم با خط کش خط میکشیدم ( این پریسا هم همینطور)  و من تاکنون هم همینطور!

خط کش تاشو یادته؟ میزدیم روز دستمون و عین دستبند میشد؟؟؟ کیف کوله پشتی ها چی؟ اونایی که یه ساعت گنده روش داشت؟ پودرای رنگی که بچه میاوردن و کف دسته بقیه میریختن و وقتی همه لیس میزدن زبونشون رنگی میشد؟ آلاسکا ها و یخمکها (که بعدا نوشمک اومد) و بستنی های کیم دستفروش های دم مدرسه که معلم بهداشتها همیشه میگفتن اینا کثیفه! 

 

می بینی؟ چقدر زیادن این خاطرات مشترک ما!!! مایی که زمانمون تنها بیسکویت موجود بیسکویت مادر بود و بعدا پتی بور بهش اضافه شد! شکلات خمیر دندونیهای باربی جزو آرزوهامون بود و آدامس جرقه ای جایزه یه نمره خوب توی امتحانات!!!

تو چی یادته؟ تو هم بگو....

 

راستی

یادته اون موقع ها بزرگترین دغدغه فکریمون چی بود؟ سوالی که اگه جوابش رو پیدا میکردیم انگار دنیار رو بهمون داده بودن.....

 

 

یه کم فکر کن!

 

 

 

 

 

 

اسم کوچیک خانوم معلممون!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت2:23 قبل از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 15 مرداد1388

شادی

ما رفتیم رای دادیم تا یکی رئیس جمهور شود

بعدش به خیابان ها ریختیم و برای انتخاب او شادی کردیم 

بعد گروههای شادی را دستگیر کردند و به زندان بردند تا زندانیان هم شاد شوند (آخر نمی شود که فقط عده ای در خیابان شاد باشند و زندانیان از شادی محروم)

بعد گروهی از همین شادی سازان را مرداندیم!! تا مردگانمان هم شاد شوند.آخر شادی که فقط نباید در میان زندگان باشد.

بعدش برای عزاداری گروههای مرده شاد کن به بهشت زهرا رفتیم تا بازهم همه در شادی این انتخاب بزرگ شریک باشیم و دسته جمعه شاد باشیم.

بعدش یک هلی کوپتر به مجلس رفت تا مجلسیان را هم شاد کند و مردم هم در خیابانهای اطراف شادی کردند.

خلاصه مدتهاست داریم شادی میکنیم.

خواستم بگویم یکی رئیس جمهور شد

عده ای مردند و مردانده شدند

عده ای شاد شدند و شادی کردند

یکی هم این وسط به دنیا آمد

و کسی نبود جز این پریسا

تولدش مبارک!

 

نوشته شده توسط اون پریسا (۵ ساله از تهران)

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت7:44 بعد از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 8 مرداد1388

گشاده!

توی ماشین نشستم و به شدت احساس ناراحتی می کنم از اینکه مجبورم برای خرید کردن از سوپر از ماشین پیاده بشم و این همه قلم جنس رو با معطلی زیاد از فروشنده درخواست کنم. حتی وقتی تصورش رو می کنم که با این وضعیت بخوام حتی ۵ دقیقه بایستم تمام وجودم میلرزه.

آخه گشاده!

سوار تاکسی شدم و متاسفانه دوقدم حرکت نکرده مسافر بغل دستی من میخواد پیاده بشه. توی دلم بهش بد و بیراه میگم که حالا نشسته بودیا... چرا میخوای پیاده شی و من مجبورم با این وضعیتم پیاده بشم!!! در حالیکه دستم روی کمرمه از ماشین پیاده میشم و بازم با مسافر بدبخت لعنت میفرستم.

آخه گشاده!

پیاده روی اصلا بد نیست اما اگر مجبور باشی تمام مسافت رو در حالیکه با یه دستت کیف و کیسه و  اینا رو حمل میکنی و دستت دیگه ت به کمرته خیلی کار سختیه! همه فکر میکنن کمر درد داری اما مشکل اینجاست که کسی نمیدونه گشاده!

بعد از اینکه کارهای روزمره انجام شد آخر سر هم سری به خشکشویی میزنم. آقای مهربون مثل همیشه حال و احوالم رو میپرسه و من هم از گشادی شکایت می کنم!!! چرا که تمام بدبختی های امروز من از همین گشادی بوده.

 

وقتی شلوارت رو میبری پیش خیاطی که توی خشکشویی کار میکنه و ازش میخوای که کمرش رو برات تنگ کنه و اونهم کمتر از اون حد تنگ میکنه با مشلی مواجه میشید به اسم گشادی که وقتی توی خیابون راه میرید حس می کنین شلوارتون داره از کمرتون میفته و باید دست به کمر راه برین. به اضافه اینکه با این گرمای هوا گویا کمر شلوار منبسط میشه و گشادتر میشه! و هر چند قدم یکبار باید شلوارتون رو بالا بکشید و به اون خیاط هم بد و بیراه بگین. چه توی دلتون و چه بلند بلند!

 

شما هم بهتر بود از وقتی که شروع به خوندن این پست کردین هربار با دیدن واژه گشاد اونقدر نچ نچ نمیکردین و توی دلتون یا بلند بلند به من نمی گفتین پریسای
بی تربیت. اجازه میدادین به آخر ماجرا برسین تا ببینین داستان چیه.

انقدر تا آخر خوندن براتون سخت بود؟

یا اینکه انقدر گ.ش.ا.د هستین؟؟؟!!!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت0:15 قبل از ظهر   ;

 
 

جمعه 26 تیر1388

پلاک

چند وقتیه که هممون از اقدامات بی نظیر شهرداری تهران مبنی بر طرح ساماندهی پلاکهای منازل با خبر شدیم. بطوریکه صبح که از خونه خارج شدین دیدین خونه ای که تا دیروز توش بودین و به پلاک مثلا 15 معروف بود حالا شده پلاک 16!!! از اونجایی که من یه شهروند خیلی فعالم به محض دیدن این اتفاق که آدرس خونه ما رو تغییر میداد و میترسیدم چند رو ز بعد هم با تغییر اسم خیابون ، خونمون بره میدون شوش، زنگ زدم به 137... خلاصه بعد از کلی تلفن بازی و این ور و اون ور زنگ زدن رسیدم به مسئولش. به خانومی که پشت خط بود گفتم خانوم این کسی که جدیدا پلاک کوبی کرده یا خنگ بوده یا لوچ. چون پلاک ما رو عوضی چسبونده. اما خانوم محترم برام توضیح دادن که این طرح شهرداریه که ضلع جنوب کوچه ها بشن پلاک زوج و شمال بشن پلاک فرد. در مورد شرق و غرب هم توضیحاتی داد که از اونجایی که خونه و خونواده ما نه شرقی هستن و نه غربی من گوش ندادم. گفتم پس قبض آب و برقمون میره خونه همسایه؟ گفت هماهنگ شده تا توزیع کنندگان قبوض حواسشون باشه. تو دلم گفتم به به!! عجب هماهنگی کرده این شهرداری که وقتی رفتی یه جا دنبال آدرس بگردی مجبور نباشی عینهو زرافه گردنتو دراز کنی و دنبال شماره پلاک که با هر وسیله ای روی خونه ها حک شده بگردی. همه پلاکها عین هم  و آبی. بنابراین توی دلم به این اقدام شهرداری احسنت گفتم و از اون به بعد هم قبوض ماهیانه ما اشتباهی نرفت. فقط کار ما این شده بود که موقع آدرس دادن بگیم پلاک 16 جدید!!!

بالاخره طرح هماهنگی به جایی رسید که بیشتر خونه ها و ادارات یه کاغذ روی در و دیوارشون چسبوندن و نوشتن پلاک 80 قدیم، پلاک 637 قدیم وهمینطور شماره های قدیمی....

تازه داشتیم به شماره پلاک جدیدمون عادت میکردیم (درست مثل وقتی که ساعتها رو عقب جلو میکشن. هی باید بگیم ساعت پنج جدید یا ساعت هفت قدیم) و موقع آدرس دادن به پیک و آژانس واینا کلی دقت میکردیم که بگیم پلاک 16 (و نه 15) تا اینکه یه شب که آژانس گرفته بودم و اومدم سوار ماشین شدم راننده گفت لطفا همین الان به دفتر آژانس بگین که پلاکتون شده 18 !!! با تعجب به دیوار خونمون نگاه کردم و دیدم پلاکی که تا صبح 16 بود الان شده 18 و یه کاغذ تایپ شده خوشگل هم  روی درمون چسبوندن و نوشتن پلاک 16 قدیم!!!

خلاصه اینکه آدرس خونه ما اینطوری شده: بعد از خیابون و کوچه:

پلاک 15 اسبق. پلاک 16 سابق و پلاک 18 جدید

یا اینکه

پلاک 15 قدیم. پلاک 16 جدید و پلاک 18 خیلی جدید!!!

که خودم از این خونه دوممون بیشتر خوشم میاد!!

پی نوشت: اگه خواستین بیاین خونمون کادو یادتون نره. چون همونطور که دیدین ما دوبار خونمون رو عوض کردیم!!!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت10:35 بعد از ظهر   ;

 
 

دوشنبه 15 تیر1388

هوا

 قبل از اینکه کسی بگه خودم میگم که داستان ما هم شده همون ماجرایی که نمیدونیم خودمون رو با این وبلاگ چیکار کنیم که همش قالبش رو عوض میکنیم. خوبه سایت نداریم!!! آخه یه بار خط ها نصفه نصفه میشه و یه بار هم اسم نویسنده نداره. ما هم که استااااااد... به جای اصلاح و ویرایش میایم کل قالب رو عوض میکنیم. البته فقط یه خاطر تنوع برای شما دوستان عزیز!!!

دوم اینکه این هوا دیگه چه مرگش شده؟؟؟ این همه شن و غبار این همه راه از خارجه اومدن اینجا که به عبارتی چیز کنن تو هوای شهر ما؟ ما خیلی حالمون خوبه اینم شده هوامون!!!!

حالا چند روز دیگه که ریه های ما پر شد از گرد و غبار و شن و خاک و سرب و اینا باید کجا بریم فیلتر هوا و فیلتر روغن عوض کنیم؟ برم پیش عباس آقا مکانیک بگم از اون فیلتر هوا که واسه ماشین انداختی یکی هم به خودم بده؟؟؟ یا برم به خدا بگم بیا این ریه های من رو شستشو بده؟ به کی بگم؟؟ خدا؟ چدا؟ کی؟

بچه که بودیم هم تابستونا خنک تر بود و هوا عالیتر هم زمستونا باحالتر. فکر کنم دوره تصدی خدای اون موقع هم با احتساب دو دوره متوالیش تموم شده باشه و اونم رفته کنج عزلت اختیار کرده که این خدا جدیده اینطوری می کنه با ما.

ای بابا... به هر صورت شاد باشید! اما نفس عمیق نکشید!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت10:32 بعد از ظهر   ;

 
 

جمعه 12 تیر1388

جنگ درونی

نمیدانم اسمش چیست. جنگ درونی بین خود خوب و خود بد یا درگیری جسم و روان یا افسردگی شیدایی یا جنون ادواری.

اما گاهی حس میکنم جسمم برای روحم تنگ است. در حالیکه روحم آسوده برای خودش لمیده و از نوشیدن یک فنجان نسکافه لذت میبرد جسمم با حرکتی سریع و در یک ضرب لگدی به زیر صندلی روحم میزند و هم نسکافه را روی خوش میریزد و هم لیوان را میشکند. آز حسادت است؟؟؟

گاهی که روحم میخواهد پرواز کند و از این جسم تنگ راحت شود همین جسم با پتکی که نمیدانم از کدامین کارگاه آهنگری دزدیده است روی سرم میکوبد تا جلوی خروج روحم را بگیرد. بوم بوم بوم... اما نمیفهمد با این کارش بشتر خودش را میشکند تا روحم را. چون کافیست پنجره را باز کنم و نفس عمیقی بکشم و روحم را پرواز دهم.

پرواز به آن دورها...

پشت دریاها

به همان شهر دیگر.

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت0:44 قبل از ظهر   ;

 
 

یکشنبه 7 تیر1388

یه روز قشنگ

وقتی محاسبات آدم غلط از آب در میاد حال آدم گرفته میشه.

  1. ساعت رو نگاه میکنی و میبینی هنوز ۸ نشده. تصمیم  میگیری بازم بخوابی اما وقتی موبایل زنگ میزنه و گوشی رو برمیداری و خواهرت میگه هنوز خوابی؟؟؟ میگی خب ساعت هشته دیگه و اون با خنده میگه نه خیر ساعت یازدهه ، تازه می فهمی ساعت بالای سرت خوابیده و از همه کارهای امروزت عقب افتادی. بازم محاسباتت غلط از آب در اومده و از اول صبح حالت گرفته میشه.
  2. وقتی میری دستشویی و مسواکت رو برمیداری تا یه حالی به این دندونهای بیچاره بدی و میبینی خمیردندون رو از بس چلوندی دیگه هیچی توش نمونده ، یادت میاد که دیروز اون چیزی که از سوپر میخواستی بخری خمیردندون crest هفت کاره بوده نه پفک نمکی ، بازم حالت گرفته میشه.
  3. بهترین کار اینه که بری یه دوش بگیری تا خواب از سرت بپره (چون خیلی هم صبح زود پا شدی). اما وقتی میری حموم و چراغ رو روشن میکنی ، میبینی برق نیست و از روی ناچاری مجبوری توی کورسویی که از پنجره نورگیر میاد خودت رو گربه شور کنی ، حالت گرفته میشه.
  4. سعی میکنی با روحیه خوب بری پیش مامان جونت و بهش صبح به خیر بگی ، اما وقتی وارد هال میشی و قبض موبایل رو میبینی انگار دنیا روی سرت خراب شده. نیازی نیست تا پاکت رو باز کنی و اون عدد نجومی رو ببینی.... با دیدن پاکت دربسته هم حالت گرفته میشه.
  5. بازم تلاش میکنی که به اعصابت مسلط باشی و یه کافی میکس بخوری تا سرحال {تر} بشی. کتری رو روشن میکنی و در کابینت رو باز میکنی و دستت رو میکنی توی جعبه کافی میکس .... اما جعبه خالیه چون آخریش رو بابات خورده.... بازم حالت گرفته میشه.
  6. دست از پا درازتر میای جلوی تلویزیون میشینی تا دوتا خبر گوش بدی  اما غافل از اینکه برق نیست و به طریق اولی تلویزیون هم قطعه. بازم حالت گرفته میشه.
  7. خدا رو شکر که اقلا لپ تاپت شارژ داره و میتونی به اینترنت وصل بشی. اما وقتی وارد اینباکست میشی و همش اخبار انتخابات و اغتشاشات و گرد و غبار و خس و خاشاک رو میبینی بازم حالت گرفته میشه. انگار دیگه کسی حال و حوصله نداره ایمیل های قشنگ که عکس نی نی و منظره و جاهای بامزه داره فوروارد کنه.
  8. بهتره مامان رو برداری و برین باهم یه دوری بزنین. پیشنهاد شهروند هم فکر مامانه که به نظر بد نمیاد. میری توی پارکینگ تا ماشین رو بیاری بیرون اما میبینی که به!! برای اولین بار در عمر تاریخ رانندگین ماشینت پنچره. اینجوری بازم حالت گرفته میشه.

همه این اتفاقات در عرض کمتر از دوساعت پیش میاد و اینطوری یه روز قشنگ آدم خراب میشه. کافیه که یه نفر یه حرفی بزنه و بگه بالای چشمت ابروِ تا عین یه هاپو گازش بگیری و شلوارش رو به شلوارک تبدیل کنی.

بعد همه ازت میپرسن چرا اینقدر عصبانی هستی و پاچه میگیری. خدا وکیلی تو بودی حالت گرفته نمیشد؟؟؟

پی نوشت: کافیه بلاگفا هم ادا در بیاره و این پست آپدیت نشه تا بیام اون رو هم گاز بگیرماااااااا

هاپ هاپ هاپ

 

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت1:13 بعد از ظهر   ;

 
 

دوشنبه 1 تیر1388

مجلس لردها و اعیان

به تاریخ نیمه شب امروز ، ساعت الان که فرداست ، با دعوت این پریسا و اون پریسا از شخصیت های مهم و برجسته داخلی و خارجی از جمله
مازو، هاپوکومار ، کریمخان زند، ، پینوکیو (الان چاق تر شده) ، آندره ژید، ، چهاردست ، دکارت، پروفسور کلمبه، حنا در مزرعه ، منتسکیو ،بنیامین فرانکلین، نیل آرمسترانگ ، ویکتور هوگو ، آقای فاگ ، ژول ورن ، خانواده دکتر ارنست، جکی و جیل، دختر مهربون، سفید برفی، سیندرلا، 7 کوتوله، بل و سباستین ، پدر ژپتو آنتونی گیدنز، ژوزه ساراماگو،هگل، کانت، احمد شاملو، امیل زولا، پائولو کوئیلو، افشین قطبی ، پروفسور بالتازار، گابریل گارسیا مارکز،، پسر شجاع ، پدر پسر شجاع، شهید اول، شهید ثانی الی عاشر، خانوم کوچولو ، ملاصدرا، ، شیپورچی، زنان کوچک ، طلحه و زبیر و سلمان فارسی، آنت و دنی، مهاجران، گربه نره، چارلز دیکنز، آلیس در سرزمین عجایب، جینا، فرشته مهربون، هاچ زنبور عسل، الکساندر دومای پسر و باباش ، هانسن و اون یکی،ای کیو سان، سایو ، داستایوفسکی ، شینسه، میتی کومان برادران رایت ، کاکرو، ممول ، بارباپاپا، سرنتیپیتی،، احمد متین دفتری ، بلفی و لیلیبیت، فوتبالیستها، مسافر کوچولو ، هایدی، گوته، پیتر، پدر بزرگ، مادر بزرگ، کلارا، خاله کلارا، یوری گاگارین (با لباس فضانوردیش)، خاله هایدی، سارا استنلی، فیلیسیتی، مارگارت میچل ، گیلبرت، کافکا، ژان پل سارتر، آن شرلی، دانته کپل ، نارنجی ، فخرالدین اسعد گرگانی ، سرمایی، ارنست، پرین، تئودور، تاروئل ، نیچه ، پاریکال، رزالین، نیک و نیکو ، ژولی پولی، سندباد، هادی، هدا، آق بابا، ، دن براون ،  ژاله (شهدا)، مخمل ، نوک طلا، ژان ژاک روسو ، پت پستچی، نوک سیاه، مادربزرگه، شاهکار بینش پژوه ، کارآگاه گجت، شل سیلور استاین، چاق و لاغر، مراد، یوگی و دوستان ، هومر ، مبصر چهارساله، بامزی، ملوان زبل و زنش، هوشیار و بیدار، زبل خان، سنت اگزوپری ، مگ مگ و دوستان زبل، چوبین، قلقلی، مورچه خوار، بهمن عظیمی، جیمبو، برج کنترل، پلنگ صورتی، تام و جری، پت و مت،النگ و دولنگ، لولک و بولک، نهضت سواد آموزی،  زهره و زهرا، وروجک و آقای نجار، علی کوچولو، شنل قرمزی، کلاه قرمزی و پسرخاله، آقای مجری و بالاخص گیگیلی با حضور افتخاری سگ آقای پتیبل بعنوان بازرس پاچه گیر منصوبه از طرف سازمانهای ذیربط ،  جلسه ای به ریاست رییس کل مجلس و نایب رییسی کارمندان جزء دادگستری اعم از دارندگان پایه قضایی یا غذایی ، در محل وبلاگ تشکیل است که با عدم حضور کلیه حاضرین، جلسه رسمیت یافت و کلیه مفاد صورتجلسه با اتفاق 140 درصدی آراء تصویب شد. بدلیل کالیبر بالای حضار در جلسه در هر نوبت رای گیری موافقان به جای قیام کردن پاسخنامه های خود را که با مداد سیاه نرم پررنگ پر کرده بودند با دست راست بالا گرفتند که در حکم قیام است.

علاقمندان میتوانند برای دریافت فایل مشروح مذاکرات بر روی لینک بالا که در ظهر (پشت) این صفحه قراردارد کلیک کنند. ( لازم به تذکر است که ظهرنویسی ظهور در انتقال دین دارد ولو به مدیون فوت شده)

بدینوسیله به اطلاع همگان میرساند که بدلیل محدودیت خبرنگاران خارجی از پوشش تصویری و خبری جلسه امشب امروز معذوریم. لطفا برای دریافت عکسها تلفن خود را در حالت Tone  قرار داده  و پس از شنیدن صدای بوق با صدای رسا اس ام اس بزنید. لطفا روی پاکت قید نمایید « جهت دریافت عکس»

آیین نامه اجرایی این قانون سال گذشته با حضور کلیه حاضرین در جلسه همانروز من جمله مازو، هاپوکومار ، کریمخان زند، ، پینوکیو (الان چاق تر شده) ، آندره ژید، ، چهاردست ، دکارت، پروفسور کلمبه، حنا در مزرعه ، منتسکیو ، بنیامین فرانکلین، نیل آرمسترانگ ، ویکتور هوگو ، آقای فاگ ، ژول ورن ، خانواده دکتر ارنست، جکی و جیل، دختر مهربون، سفید برفی، سیندرلا، 7 کوتوله، بل و سباستین ، پدر ژپتو آنتونی گیدنز، ژوزه ساراماگو،هگل، کانت، احمد شاملو، امیل زولا، پائولو کوئیلو، افشین قطبی ، پروفسور بالتازار، گابریل گارسیا مارکز،، پسر شجاع ، پدر پسر شجاع، شهید اول، شهید ثانی الی عاشر، خانوم کوچولو ، ملاصدرا، شیپورچی، زنان کوچک ، طلحه  و زبیر و سلمان فارسی، آنت و دنی، مهاجران، گربه نره، چارلز دیکنز، آلیس در سرزمین عجایب، جینا، فرشته مهربون، هاچ زنبور عسل، الکساندر دومای پسر و باباش ، هانسن و اون یکی،ای کیو سان، سایو ، داستایوفسکی ، شینسه، میتی کومان برادران رایت ، کاکرو، ممول ، بارباپاپا، سرنتیپیتی،، احمد متین دفتری ، بلفی و لیلیبیت، فوتبالیستها، مسافر کوچولو ، هایدی، گوته، پیتر، پدر بزرگ، مادر بزرگ، کلارا، خاله کلارا، یوری گاگارین (با لباس فضانوردیش)، خاله هایدی، سارا استنلی، فیلیسیتی، مارگارت میچل ، گیلبرت، کافکا، ژان پل سارتر، آن شرلی، دانته ، کپل ، نارنجی ، فخرالدین اسعد گرگانی ، سرمایی، ارنست، پرین، تئودور، تاروئل ، نیچه ، پاریکال، رزالین، نیک و نیکو ، ژولی پولی، سندباد، هادی، هدا، آق بابا، ، دن براون ،  ژاله (شهدا)، مخمل ، نوک طلا، ژان ژاک روسو ، پت پستچی، نوک سیاه، مادربزرگه، شاهکار بینش پژوه ، کارآگاه گجت، شل سیلور استاین، چاق و لاغر، مراد، یوگی و دوستان ، هومر ، مبصر چهارساله، بامزی، ملوان زبل و زنش، هوشیار و بیدار، زبل خان، سنت اگزوپری ، مگ مگ و دوستان زبل، چوبین، قلقلی، مورچه خوار، بهمن عظیمی، جیمبو، برج کنترل، پلنگ صورتی، تام و جری، پت و مت،النگ و دولنگ، لولک و بولک، نهضت سواد آموزی،  زهره و زهرا، وروجک و آقای نجار، علی کوچولو، شنل قرمزی، کلاه قرمزی و پسرخاله، آقای مجری و بالاخص گیگیلی با حضور افتخاری سگ آقای پتیبل بعنوان بازرس پاچه گیر منصوبه از طرف سازمانهای ذیربط  به تصویب رسیده است و چون در سالن صندلی وجود نداشت کلیه مواد آیین نامه به اتفاق آراء قیام کنندگان به تصویب رسید.

  •   بدلیل احتمال ایجاد اغتشاش و نا امنی و سلب آسایش شهروندان از ورود کلیه حقوقدانان به این جلسه جلوگیری بعمل آمد.
  • قانونی که فردا منتشر میشود از 15 روز قبل از انتشار لازم الاجرا بوده و پرونده متخلفان پس از طی مراحل قانونی و صدور کیفرخواست هم اکنون در دادگاه مطرح است. قانون به تفسیر وظیفه شما خوانندگان عزیز را بیان کرده است. این وظیفه یک حق ذاتی برای شماست و بدیهی است حق سلب آنرا ندارید حتی بصورت جزئی یا افحش.
  • با توجه به فوریت امر و نیاز مبرم جامعه ، تهیه پیش نویس این قانون به پیشنهاد گیگیلی با سه فوریت در دستور کار مجلس قرار خواهد گرفت.

 

چون از ابتدا موضوعی در جلسه مطرح نبود جلسه  به کار خود پایان داد و  کلیه اشخاص اعم از حقیقی یا حقوقی به گیگیلی نمایندگی و وکالت با حق توکیل غیر دادند تا متن مذاکرات را در بلاگ منتشر نماید. در ضمن نسخه انگلیسی و فرانسه نیز در آرشیو موجود است. اگر پیدا کردید یک نسخه هم برای ما ارسال کنید.

با تجدید احترام

 

 

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت2:23 قبل از ظهر   ;

 
 

یکشنبه 31 خرداد1388

قالب جدید

شنیدن صدای کلاغی که ساعت ۱ نیمه شب با تمام قوایش قارقار میکند ذوق نوشتنم را کور کرد. عجیب همه جا ساکت است و نمیدانم این کلاغ چه مرگش شده. اما مطمئنم خوش خبر نیست.

قالب بلاگ را عوض کردم. امیدوارم این پریسا هم خوشش بیاید.

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت1:15 قبل از ظهر   ;

 
 

چهارشنبه 27 خرداد1388

افتتاحیه

شاید برای شروع این حرفها مناسب نباشد اما باید گفت...

 

هیچ چیز آرامم نمی کند. حوصله شنیدن هیچ آهنگ و صدایی را ندارم. حالم از تمام آهنگهایی که رادیو پیام پخش میکند بهم میخورد. نمیدانم کدام را باور کنم...
دوستی مردم در خیابان را یا صدای انفجارمانندهای شبانه را....

از تمام برنامه های ماهواره فقط به دنبال اخبار هستم... به هر زبان بلد و نابلدی که باشد...همین که تصاویری از تهران پخش کند کافی است.


 اما آخرش چه خواهد شد؟

با این پریسا حرف میزنم ... حتی حال خندیدن هم نداریم.... فقط میگویم پریساااااااااااا و  او هم میگوید خفه شو!

آشپزی آرامم میکند... میخواهم شام امشب را من درست کنم تا اقلا برای مدتی از همه چیز دور باشم.

فکرم را در ماهیتابه بریزم تا در روغن داغ جلز و ولز کند .

آنقدر سرخ شود تا بسوزد....

 

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت7:55 بعد از ظهر   ;

 
Blog Skin