تبليغاتX
مشق ناگهان
   
مشق ناگهان
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
 
 
 
 
 

شنبه 30 آبان1388

آرزو

گاهي وقتا آدم يه مطلبي يه جايي ميخونه و فقط دلش ميخواد اون رو با بقيه تقسيم كنه. بدون اينكه خودش حرفي بزنه.

شايد شما هم آرزوهاي ويكتوهوگو رو خونده باشين اما يه نگاه ديگه ضرري نداره.

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت9:20 بعد از ظهر   ;

 
 

سه شنبه 19 آبان1388

خونه ما

یه غریزه داتی توی ما هست که حتی هرچقدر هم تمیز و مرتب باشیم وقتی برای چند روزی مجبور میشیم خودمون تنهایی توی خونه زندگی کنیم و اطرافیان مثلا سفر هستند یه کمی ترجیح میدیم راحت باشیم و از عرف خونه خودمون خارج بشیم. مثلا ظرفها رو به محض اینکه غذا خوردیم نشوریم. شب وسط هال بخوابیم. تا هر وقت دلمون خواست بخوابیم و نصفه شب بیدار شیم و هوس چیپس و پنیر کنیم. آشغالها رو بیرون نذاریم. و بطور خلاصه بلانسبت به دوستان عین حیوون زندگی کنیم و لذت ببریم.

غرض از گفتن این مقدمه اتفاقاتیه که این دو روز توی ساختمون ما افتاده.

خانوم و آقای همسایه ما دوماهی که میشه که رفتن خارج از کشور به دیدار فرزندان دلبندشان اما پسر کوچیکشون که یک دانشجوی سال آخره توی این مدت تنها بوده توی خونه. پریروز که توی پارکینگ دیدمش پرسیدم که پدر و مادرش کی میان و گفت سه شنبه شب.

از روز یکشنبه صدای جارو برقی از خونه اینها قطع نمیشه. فکر کنم توی این مدت خودش زیر زباله های تولید شده دفن شده بود که دو روزه داره جارو میکنه و تا ساعت 7 هم که باز من فهمیدم داشت جارو میکرد. البته آشغالهایی که جارو میخوره جدا از کیسه زباله هاییه که این دو شب 3 تا 3تا دم در میذاره.

تازه دیشب این پسر خوب بابا رفته بود خرید و کلی هم میوه خریده بود که نگن یخچال خالیه!

جاداره یادی هم بکنیم از ماشین ظرفشویی که این دو روز عین یه کدبانو به  این گل پسر کمک کرده اما خدا کنه تا وقتی مامان جانش میاد صدای ماشین در نیاد.

صحنه جالب تر هم دیدن لباس های شسته شده و آویزون شده روی بنده!


البته این نکته نباید از قلم بیفته که ما دخترها که اصلا اینطوری شلخته نیستیم و پسرهایی هم هستن که مرتب باشن اما عموما چنین صحنه هایی واسه همه آشناس!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت11:23 بعد از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 14 آبان1388

دوست

دوست آن باشد كه گيرد دست دوست

در پريشانحالي و درماندگي


با نهايت احترام بايد خدمتتون عرض كنم كه اين پريسا توي مدتي كه من به دلايلي قاطي كرده بودم و هيچي از زندگي نمي فهميدم لحظه به لحظه همراهم بود. من رو بيرون برد. اشكامو پاك كرد. باهام حرف زد. به حرفام گوش داد. كنارم بود و حتي وبلاگ رو آپديت كرد!

خوشحالم كه چنين دوست خوبي دارم كه همراهمه.


پي نوشت: ع.......!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت8:26 بعد از ظهر   ;

 
 

شنبه 9 آبان1388

هشت

ده سال پیش وقتی مه حس کردیم چقدر همدیگه و مدرسمونو دوست داریم، قرار گذاشتیم هشت هشت هشتاد و هشت ساعت ده صبح بیایم دم مدرسه. اون موقع نمی دونستیم که چند روز قبل از اون روز موعود اونقدر وسیله ارتباطی وجود داره که همه همدیگه رو خبر میکنند. دیشب با هزار ذوق و شوق خوابیدم و امروز خواب موندم. من حتی از تفریح هم خواب موندم! هر فحشی بدید حقمه. هیج وقت این روز به یاد موندنی رو فراموش نمیکنم! ابوریحانی ها، دلم برای همتون تنگ شده. قول میدم نه نه نود و نه دیگه خواب نمونم.

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت0:6 قبل از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 30 مهر1388

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

   یکی بود،یکی نبود. زیر گنبد کبود، گدایی به همسایه پادشاهی داشت. پادشاه تازه به آن محل اسباب کشی کرده بود. گدا به دیدنش رفت. نه برای خوشامدگویی؛ برای اینکه از او بخواهد خانه اش خراب نشود. گدا شنیده بود که پادشاه جدید بسیار خودخواه و خودرأی است. امیدی نداشت اما می خواست آخرین تیر موجود در کمان را هم روانه کند شاید که کارگر افتد. گدا پادشاه را دید. به او نگاه کرد. قلبش تندتر زد. گدا عاشق نشد اما دلش خواست همیشه کنار پادشاه باشد. به او گفت قرار است خانه اش خراب شود. پادشاه اهمیت نداد. گدا از پادشاه خواست اجازه ندهد خانه را خراب کنند.پادشاه با اکراه پذیرفت...سالها ازآن ماجرا می گذرد. گدا هرروز به پادشاه سلام می کند. گدا هرروز به پادشاه نگاه می کند. دوست دارد برای پادشاه گدای خوبی باشد. گدا می داند که پادشاه او را از یاد برده است. گدا عاشق نشده ، اما دلش پادشاه می خواهد.

 

    یکی بود،یکی نبود. زیر گنبد کبود، پادشاهی به همسایه گدایی داشت. پادشاه تازه به این محل اسباب کشی کرده بود. گدا به دیدنش آمد. صدای قدم های گدا به پادشاه گفت که او برای خوشامد گویی نمی آید. پادشاه شنیده بود که گدا بسیارلجباز و جسور است. او پادشاهی نبود که قانون را زیر پا بگذارد و گدا بیهوده به او امید بسته بود. پادشاه گدا را دید. به او نگاه کرد. قلبش تندتر زد.  پادشاه عاشق نشد اما دلش خواست گدا همیشه کنارش باشد. گدا گفت که قراراست خانه اش خراب شود. پادشاه وانمود کرد که اهمیت نمی دهد. گدا از پادشاه خواست اجازه ندهد خانه را خراب کنند. پادشاه وانمود کرد که با اکراه می پذیرد… سالها ازآن ماجرا می گذرد. پادشاه هرروز به سلام گدا پاسخ می گوید. پادشاه هرروزبه گدا نگاه می کند. دوست دارد برای گدا پادشاه خوبی باشد. پادشاه هرگز او را از یاد نبرده است. پادشاه عاشق نشده ، اما دلش گدا می خواهد.

 

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت10:38 بعد از ظهر   ;

 
 

چهارشنبه 22 مهر1388

حبیب همان و جوب هم همان

لیلی و غزاله،

من فکر میکنم و مطمئنم که هدف خداوندگار حکیم از خلقت شما دو نفر در یک روز یک ماه از یک سال این بوده که ثابت کنه ادعای این منجم نماها مبنی بر شباهت خلق و خوی متولدین یک ماه یا یک سال غلطی فاحش بیش نیست. با ذکر مثال توضیح دهید:

۱. آن تایمیّت

اگر قرار باشد ساعت ده بروم دنبال غزاله باید زنگ بزنم و بگم که ترافیکه و ده و یک دقیقه میرسم تا صبر کنه و نره؛ اما اگر قرار باشد ساعت ده لیلی بیاید دنبال من، باید از ده حداقل تا دوازده و نیم تو کوچه علف آب بدم و همسایه ها دلشان برایم بسوزد. حالا اون هیچی، من چرا سر ساعت میام دم در؟

۲. رعایت حقوق دیگران

لیلی با سه متر و چهارده دسیمتر قدی که داره هیچوقت پای منو له نمیکنه ولی این غزاله هرجای دنیا که باشه تا از روی پای من رد نشه روزش شب نمیشه. هرچی کفش دارم یه مهر استاندارد زده روش.

۳. امانتداری

تا به حال قسمت نبوده به غزاله سی دی دیکشنری بدم ولی همانطور که خوانندگان عزیز مستحضر هستند، لیلی سی دی دیسیونق منو گم کرده.

۴. هواپیما

نمیدونم غزاله از چند ساعت قبل میره فرودگاه ولی میدونم که لیلی از هواپیما جا مونده!

۵. موقعیت جغرافبایی

از مهمترین تفاوتهای دیگر این دو موجود اینه که خونه ی لیلی اینا از این طرفه اما خونه ی غزاله اینا از اون طرف.

بهتره تا آبروی هردوتون نرفته از بیان سایر تفاوتها صرف نظر کنیم؛ اما شباهت هر دوتاتون اینه خدا به داد من برسه!

به هر حال دوتاییتون کار خوبی کردید به دنیا اومدید.

امسال که گذشت ولی بگردید برای سال دیگه یه شعر جدید پیدا کنید هی مجبور نباشیم بگیم حبیب افتاد تو جوب. این همه آدم هست شیفتی بیفتن تو جوب خب.

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت3:18 بعد از ظهر   ;

 
 

سه شنبه 7 مهر1388

حبیب افتاد تو جوب

یعنی از ۱۱مرداد همه ی اعضا و جوارح همه موجودات تک سلولی به بالا رو معاینه فنی و سرویس کامل کرد که تولد من ششم مهره. بعد یهو میاد ۲۵ شهریور دمبل و دیمبل راه میندازه که آآآآآآآآآآی ایهاالناس تولد شناسنامه ایمه. حالا این ده دوازده روز هیچ تفاوتی در اصل قضیه نمیکنه. مهم اینه که اسناد مکتوب و گواهی گواهان و شهادت شهود همه ۲۵ سال رو تأیید میکنه ولی اوضاع و احوال مسلم و وجنات وجیهه ی موضوع تولد فقط یک پنجم اون رو نشون میده. آمار با ظواهر امر زیاد جور در نمیاد. به هر حال به این موجود دوپای اعجب المخلوقات که واقعاً خدا برای آفریدنش نشسته فکر کرده چند بار تمرین کرده و آخرسر پاکنویس اینی از آب در اومده که ملاحظه میفرمایید، چی میشه گفت جز اینکه ای اون پریسای عوضی دری وری جفنگ چرند لوده تولدت یه عالمه مبارک.

پخ

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت0:10 قبل از ظهر   ;

 
 

دوشنبه 6 مهر1388

متولد ماه مهر

بالاخره روز موعود فرا رسید و من هم به گواهی خودم و هم به گواهی شناسنامه ام و هم در دید اطرافیانم و کلا به گواهی کلیه اسناد رسمی و غیر رسمی و درحکم رسمی بیست و پنج سالم تمام شد و وارد بیست و ششمین سال زندگیم شدم!!!

چشم همه روشن که چنین پدیده ای به دنیای بشریت قدم گذاشته  و با وجود انور خودش زمین رو منور کرده!!!

خیلی از پیشنهاد الهام در خصوص دهه تولد خوشم اومد . از سال دیگه همین کارو می کنم. حالا خوبه شناسنامه م فروردین نیست وگرنه من ۶ ماه سال توی تولد بودم!!!

به هر حال از کلیه دوستان و آشنایان و اقوام و بستگان نسبی و سببی که از راههای دور و نزدیک و باهروسیله ممکن و غیرممکن مراتب تبریک خودشون رو به من اعلام داشتن تشکر میکنم. به امید اینکه سالهای دیگه هم همگی دورهم حالا چه مجازی چه واقعی دور هم جشن بگیریم!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت2:31 بعد از ظهر   ;

 
 

دوشنبه 30 شهریور1388

ربع قرن تجربه

از پنجشنبه دارم تلاش میکنم که بیام اینجا و بنویسم اما هربار به دلیلی نشد. کلا مشکلات فنی وجود داشت گویا!!!!

به گواهی شناسنامه ام از پنجشنبه 25 سالم هم تمام شد و وارد 26 سالگی شدم گرچه هنوز در خلوت خودم یک هفته دیگه برای 25 ساله بودم وقت دارم.

با این اوصاف و با وجود کلیه اسناد ومدارک و جمیع اوراق پرونده و اقرار صریح خودم باید بگم من پریسا هستم با ربع قرن تجربه زندگی!!!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت2:44 بعد از ظهر   ;

 
 

شنبه 14 شهریور1388

یادته؟

بدو بدو از پله ها بالا میام و با صدای بلند داد میزنم که امتحان ریاضی بیست شدم!!! با یک حرکت مقنعه م رو روی تخت میندازم و مانتوم رو در میارم تا برگه ریاضی م رو که زیرش با خودکار سبز صد آفرین بزرگی هم  نوشته شده به همه نشون بدم.

چه روزهای شیرینی بود دوران دبستان و جالب تر از همه اینه که با اینکه امروز همه ما بزرگ شدیم وهر کدوممون یه تیپ و قیافه و کلاس (از نوع با صدا و بیصدا) داریم اما خاطره دوران بچگیمون نقطه عطفیه که همه ما رو بهم مربوط میکنه. حتی من رو به اون پریسا (که با وجود دوری مدرسه هامون از همدیگه هردومون تجربه های مشترکی داریم و اینهارو از صحبتهای تلفنی پریشب که بیخوابی زده بود به سرمون فهمیدیم.) مسابقه ای بود در گفتن خاطرات مشترک. یکی من میگفتم و یکی اون. یعنی این.

یادته اون جامدادی آهنربایی دکمه ای ها؟ تازه بچه پولدارا جامدادیشون خارجی بود و یه عالمه دکمه داشت  اما مشکلش این بود که جای مداداش کوچیک بود.پاک کن های دورنگ پلیکان و اون جوهر پاک کن مزخرفش که خودکار رو پاک نمیکرد و اگه بیشتر فشار میدادی کاغذ رو سوراخ میکرد.تراش گردای شمشیر نشان که خیلی بد بود اما اون تراش فلزی ها محشر بودن. چقدر کل کل داشتیم برای کلکسیون پاک کن. خصوصا پاک کن های میوه ای بودار!!! اون پاک کن که شکل قلم مو بود و سطل رنگش تراش بود یادته؟ سطل و دسته قلم موی مال من قرمز بود!!!!  چقدر دوستش داشتم.

امان از اول سال و جلد کردن دفتر. بخصوص دفترهای ۴۰  و ۶۰ برگ مرکز تهیه و توزیع کالا !!!! که باید با خودکار قرمز هم خط کشی میکردیم و اسممون رو روش میچسبوندیم و مینوشتیم دفتر دیکته!!! تازه من برای اسمم مهر داشتم و روی برچسبام مهر میزدم (در این مورد من حتی از این پریسا هم فیس و افاده م بیشتر بود).... بعدا که دفتر خط کشی شده اومد خیلی خوب بود. تازه دفتر جلد سفتا مال درسای مهم بود. مثل ریاضی و علوم. اما باید مواظب میبودیم که وقتی میخوایم کاغذ بکنیم از اونجایی که نخهای دوختش پیدا بود بکنیم. گرچه نخها زود شل میشدن. اما از دفتر منگنه ای ها راحت میشد کاغذ کند. مداد معمولی ها یادته که تهش پاک کن داشت؟ پاک کنش هم سیاه میکرد. چرا میگفتن اگه با اتود بنویسین بدخط میشین؟ این تمرین های خوش نویسی توی کتاب به چه درد میخورد؟ ما که همه رو رج میزدیم!

امان از امتحان نقاشی! من که همه ش از روی جلد دفترام عکس میکی موس و دانلداک رو کپی میکردم و با مداد رنگی ۲۴ رنگ لیرا رنگ میکردم و ۲۰ میشدم. مداد رنگی ۶۴ رنگ که خدااااا بود.  من هیچوقت نداشتم. مدادرنگی مقوایی ها یادته که کشویی بود؟؟؟ یه نخ هم داشت که راحت بکشی بیرون. این تراش بزرگا خیلی خوبه که وصل میشدن به میز  و خودش جای آشغال تراش داره. من هنوزم دارم و هروقت تا حالا کنکور داشتم مداد سیاه نرم پررنگم رو با اون تراشیدم. پاک کن از همه بهتر پاک کن های میلان بود که هنوزم هست. همونا که زود نصف میشه و تیکه تیکه میشه. خودکار که همیشه خودکار بیک بود تا وقتی که استدلر اومد. وقتی استدلر اومد دیدیم که واااااااااای. چقدر قرمزش خوش رنگه!!! مثل اون مداد قرمزها که صورتی بود و بالاش یه خط سفید داشت و خیلی خوش رنگ تر از مدادهای سوسماری بود اما راحت پاک نمیشد. و خودکار استدلر خودکار سبز را هم به ما معرفی کرد!!!! اختراع خودکار چهاررنگ هم جزو اختراعات جالب بشر بود و احتمالا نسل ما اولین نسل مشتریان آن!

خط کش بیست سانتی های نارنجی که شکل دایره و مربع داشت و بعد هم خط کشهایی که یه عالمه شکل داشتن زیاد شد. یادمه وقتی پلی کپی های ریاضی رو توی دفترم مینوشتم (در حالیکه شماره سوال با خودکار قرمز بود و صورت سوال با خودکار آبی و جواب رو هم با مداد مینوشتم)  جاخالی های توی مسئله هایی که باید علامت بزرگتر و کوچیکتر میذاشتیم که معمولا مربع و دایره بودن رو همه رو با شابلون میکشیدم که دفترم قشنگ باشه!!! تازه زیر مطلبهای مهم کتاب رو هم با خط کش خط میکشیدم ( این پریسا هم همینطور)  و من تاکنون هم همینطور!

خط کش تاشو یادته؟ میزدیم روز دستمون و عین دستبند میشد؟؟؟ کیف کوله پشتی ها چی؟ اونایی که یه ساعت گنده روش داشت؟ پودرای رنگی که بچه میاوردن و کف دسته بقیه میریختن و وقتی همه لیس میزدن زبونشون رنگی میشد؟ آلاسکا ها و یخمکها (که بعدا نوشمک اومد) و بستنی های کیم دستفروش های دم مدرسه که معلم بهداشتها همیشه میگفتن اینا کثیفه! 

 

می بینی؟ چقدر زیادن این خاطرات مشترک ما!!! مایی که زمانمون تنها بیسکویت موجود بیسکویت مادر بود و بعدا پتی بور بهش اضافه شد! شکلات خمیر دندونیهای باربی جزو آرزوهامون بود و آدامس جرقه ای جایزه یه نمره خوب توی امتحانات!!!

تو چی یادته؟ تو هم بگو....

 

راستی

یادته اون موقع ها بزرگترین دغدغه فکریمون چی بود؟ سوالی که اگه جوابش رو پیدا میکردیم انگار دنیار رو بهمون داده بودن.....

 

 

یه کم فکر کن!

 

 

 

 

 

 

اسم کوچیک خانوم معلممون!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت2:23 قبل از ظهر   ;

 
 

سه شنبه 3 شهریور1388

صمد به شهر می رود

خیلی قبلاً شهر تهران مساوی بود با تجریش. کم کم بزرگ شد و رسید تا هفت تیر. بعد تا پارک شهر گسترش پیدا کرد و حتی گاهی تا یافت آباد هم رسید.

انقلاب:

اول از تجریش می رفت پیچ شمرون و از اونجا با تاکسی می رفت تا میدون انقلاب. هنوز نمی داند چه چیز این موضوع دیگران را به خنده وا می دارد؛ به هرحال چند وقتی است که از تجریش تاکسی های میدان انقلاب را سوار می شود.

پارک شهر:

با مترو می آمد میرداماد و از آنجا با اتوبوس هایی که تمام دنیا را دور میزد می آمد تجریش. بعد در ایستگاه میرداماد تاکسی های تجریش را کشف کرد. مدتی است که به توصیه یک دوست خیرخواه از همان پارک شهر با اتوبوس هایی که کولر دارد مستقیم می آید تجریش.

آرژانتین:

در خیابان سپهبد قرنی زیر تابلو ایستگاه اتوبوس که رویش نوشته بود میدان آرژانتین ایستاده بود. یک اتوبوس از راه رسید که رویش نوشته بود میدان هفت تیر. سوار شد. از خانم بغل دستی پرسید میدان آرژانتین چطور باید بروم؟ خانم بغل دستی با تعجب گفت از همان جا ماشین داشت که! خانم بغل دستی گفت اگر می خواهی هفت تیر بروی بیا با من پیاده شو چون آنجا ایستگاه ندارد و اگر دوتا باشیم شاید راننده نگه دارد. با خانم بغل دستی پیاده شد و یک عالمه از او تشکر کرد و از زیر پل کریمخان پیاده به سمت هفت تیر روانه شد. احساس میکرد خانم بغل دستی او را فریب داده است.

بی آر تی

در ایستگاه وسط خیابان ایستاده بود. از بغل دستی پرسید چرا اینجا ایستاده ایم؟ دراتوبوس که آن طرف است! بغل دستی متوجه منظورش نمی شد. وقتی اتوبوس آمد فهمید که بی آر تی همان است که از دو طرف در دارد. از بغل دستی در مورد بلیط سؤال کرد و دانست که بلیط اتوبوس معمولی باید بدهد. موقع پیاده شدن یک بیست و پنج تومانی گرفت به طرف راننده. آقای راننده توضیحاتی داد که هرگز متوجه نشد.

ناکجا

پرسید چطور باید بروم هفت تیر؟ گفتند بی آر تی سوار شو دروازه دولت پیاده شو. سوار شد؛ اما چون عادت نداشت وسط راه پیاده شود، به جای دروازه دولت، از میدان آزادی سوار اتوبوس های هفت تیر شد. دوباره آخر خط پیاده شد و تا پل کریمخان پیاده برگشت.

شاید لازم نباشه یادآوری کنم که تمام خاطرات فوق الذکر تخیلی بوده و هرگونه شباهتی با حرکات نگارنده به شدت تکذیب می شود. در خاتمه جا دارد از کلیه دوستانی که روزها با پاسخگویی به تلفن همشهریهای خود را در مسیریابی یاری می رسانند، قدردانی به عمل آید.

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت11:17 بعد از ظهر   ;

 
 

چهارشنبه 28 مرداد1388

اعلامیه

به زودی در این مکان پست جدید نصب میشود. اااا

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت9:45 قبل از ظهر   ;

 
 

چهارشنبه 21 مرداد1388

هفت به علاوه یک روز گذشت

ریحانه:

به عنوان یک بزرگتر وظیفه خود میدونم که از برخی مسائل آگاهت کنم. هرچی باشه یا نباشه من از تو بزرگترم و تجربه بیشتری دارم و ۳۶ ساعت دنیادیده ترم. این ۳۶ ساعتو دست کم نگیر. وقتی در عرض کمتر از یک سوم این مدت میشه چهل میلبون برگه با روح صاحبانشون رو پاره کرد، دیگه پاره کردن چهارتا پیرهن اونم با ۲۴ساعت وقت اضافه که کاری نداره.

همیشه همین دو روز بزرگتر بودن من باعث شده ابتکار مرداد دست تو باشه و من دائماً ۳۶ساعت بعد حرکت ۳۶ ساعت قبل تو رو تکرار کنم. البته تو هم قبلش با به دنیا اومدنت ۳۶ ساعت قبل منو تکرار می کنی. این به اون در.

امسال هم تو این اوضاع و احوال زمین یک بار دیگه یادآوری کرد که کاری نداره روش داره چه می گذره؛ تا وقتی فرمان تغییر نکرده می چرخه و می چرخه و مردادها از پی هم می سازه. 

روز تولدت و فردا و پس فرداش کلا هرچی کار تو دنیا وجود داشت باید در دورترین نقاط این تهران دوست داشتنی انجام می دادم و نشد فریضه تلفن رو به جا بیارم. با وجود ممنوع بودن ارسال اس ام اس یه دونه اضطراری برات فرستادم که از سرنوشتش اطلاعی در دست نیست.

 تولدت خیلی خیلی مبارک باشه (اثر در گذشته)

سال دیگه یک هفته زودتر تبریک میگم جبران بشه!

الهام،

نمیدونی چقدر ذوق کردم نظرتو دیدم. مرسی.

 

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت11:1 قبل از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 15 مرداد1388

شادی

ما رفتیم رای دادیم تا یکی رئیس جمهور شود

بعدش به خیابان ها ریختیم و برای انتخاب او شادی کردیم 

بعد گروههای شادی را دستگیر کردند و به زندان بردند تا زندانیان هم شاد شوند (آخر نمی شود که فقط عده ای در خیابان شاد باشند و زندانیان از شادی محروم)

بعد گروهی از همین شادی سازان را مرداندیم!! تا مردگانمان هم شاد شوند.آخر شادی که فقط نباید در میان زندگان باشد.

بعدش برای عزاداری گروههای مرده شاد کن به بهشت زهرا رفتیم تا بازهم همه در شادی این انتخاب بزرگ شریک باشیم و دسته جمعه شاد باشیم.

بعدش یک هلی کوپتر به مجلس رفت تا مجلسیان را هم شاد کند و مردم هم در خیابانهای اطراف شادی کردند.

خلاصه مدتهاست داریم شادی میکنیم.

خواستم بگویم یکی رئیس جمهور شد

عده ای مردند و مردانده شدند

عده ای شاد شدند و شادی کردند

یکی هم این وسط به دنیا آمد

و کسی نبود جز این پریسا

تولدش مبارک!

 

نوشته شده توسط اون پریسا (۵ ساله از تهران)

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت7:44 بعد از ظهر   ;

 
 

یکشنبه 11 مرداد1388

11مرداد

فرا رسیدن سالروز میلاد باسعادت این مصیبت وارده را به کلیه اقوام، دوستان، آشنایان، اطرافیان و حومه، اندیشمندان، دانشجویان و باالاخص سایر فامیلهای وابسته تبریک و تسلیت عرض نموده و از درگاه ایزد منان برای آن مولود شعف روزافزون و برای دیگران صبر جمیل مسئلت میفرماییم. هزینه مراسم صرف تفریحات سالم خواهد گردید.

ستاد صیانت از مخلوقات نایاب  با همکاری   کمیته مبارزه با چارچوب گرایی   

و با سپاس فراوان از حمایتهای بیدریغ انجمن جهانی جفنگ پرور

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت11:12 بعد از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 8 مرداد1388

بهشت سبز

ندای عزیزم،

چهل روز از آغاز زندگی جدیدت میگذرد. میدانم این روزها لحظات آرامی را سپری میکنی و تنها ناآرامیت ناله های پدر و مادری است که نامهربانیهای سوزنده تر از داغ فرزند آزارشان میدهد. پدر و مادری که سوهان روحتراش تهمت ها و به بیراهه کشیدن ها به رسم همدردی به مجلس مصیبتشان آمد. یاد حاتمی بزرگ بخیر. به داروفروش بی انصاف میگفت: «تلخ تر از دوا هم چیزی هست که از مردم دریغ میکنید؟» تلخ تر از مجلس عزای فرزند چیست که از اینان دریغ کردیم؟ مگر نمیگوییم کار بیگانگان است؟ بگذاریم بیایند و بگوییم آمده اند مشت بزنند بر دهان این و آن. این کارها که خوب برمی آید از ما. بگوییم آمده اند تا با دهنکجی به امریکا از روسیه حمایت کنند و توپولف بخرند. چرا این ناگهان ها فقط برای مردم است؟ چرا اجل فقط مردم را خبر نمیکند؟ چرا همه سنگها پیش پای لنگ ماست؟ خدایا چرا نشسته ای و فقط نگاه میکنی؟ هنوز در بهت اعمال مخلوقات خود فرورفته ای؟ خدایا دیگر از دست تو هم کاری بر نمی آید؛ امام زمان را ظاهر کن.

 

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت5:15 بعد از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 8 مرداد1388

گشاده!

توی ماشین نشستم و به شدت احساس ناراحتی می کنم از اینکه مجبورم برای خرید کردن از سوپر از ماشین پیاده بشم و این همه قلم جنس رو با معطلی زیاد از فروشنده درخواست کنم. حتی وقتی تصورش رو می کنم که با این وضعیت بخوام حتی ۵ دقیقه بایستم تمام وجودم میلرزه.

آخه گشاده!

سوار تاکسی شدم و متاسفانه دوقدم حرکت نکرده مسافر بغل دستی من میخواد پیاده بشه. توی دلم بهش بد و بیراه میگم که حالا نشسته بودیا... چرا میخوای پیاده شی و من مجبورم با این وضعیتم پیاده بشم!!! در حالیکه دستم روی کمرمه از ماشین پیاده میشم و بازم با مسافر بدبخت لعنت میفرستم.

آخه گشاده!

پیاده روی اصلا بد نیست اما اگر مجبور باشی تمام مسافت رو در حالیکه با یه دستت کیف و کیسه و  اینا رو حمل میکنی و دستت دیگه ت به کمرته خیلی کار سختیه! همه فکر میکنن کمر درد داری اما مشکل اینجاست که کسی نمیدونه گشاده!

بعد از اینکه کارهای روزمره انجام شد آخر سر هم سری به خشکشویی میزنم. آقای مهربون مثل همیشه حال و احوالم رو میپرسه و من هم از گشادی شکایت می کنم!!! چرا که تمام بدبختی های امروز من از همین گشادی بوده.

 

وقتی شلوارت رو میبری پیش خیاطی که توی خشکشویی کار میکنه و ازش میخوای که کمرش رو برات تنگ کنه و اونهم کمتر از اون حد تنگ میکنه با مشلی مواجه میشید به اسم گشادی که وقتی توی خیابون راه میرید حس می کنین شلوارتون داره از کمرتون میفته و باید دست به کمر راه برین. به اضافه اینکه با این گرمای هوا گویا کمر شلوار منبسط میشه و گشادتر میشه! و هر چند قدم یکبار باید شلوارتون رو بالا بکشید و به اون خیاط هم بد و بیراه بگین. چه توی دلتون و چه بلند بلند!

 

شما هم بهتر بود از وقتی که شروع به خوندن این پست کردین هربار با دیدن واژه گشاد اونقدر نچ نچ نمیکردین و توی دلتون یا بلند بلند به من نمی گفتین پریسای
بی تربیت. اجازه میدادین به آخر ماجرا برسین تا ببینین داستان چیه.

انقدر تا آخر خوندن براتون سخت بود؟

یا اینکه انقدر گ.ش.ا.د هستین؟؟؟!!!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت0:15 قبل از ظهر   ;

 
 

سه شنبه 30 تیر1388

پلاک 2

اول از همه بگم وقتی نظرات پست قبلی رو خوندم در دلم به هوش و ذکاوت و درایت خانم دکتر مهندس (و یا برعکس) ریحانه آفرین و مرحبا و احسنت گفتم که به بی جنبگی من پی برده و فهمیده وقتی روزی دوتا پست نمیذارم پس رفتم سفر. جاتون خالی رفته بودیم ولایت و همۀ هموطنان را (آنجاییها را از دیدنمان و اینجاییها را از ندیدنمان) کلی  ذوقزده فرمودیم و امروز صبح به نصف دیگر جهان بازگشتیم. در ضمن امروز که من سنگر رو تحویل گرفتم، اون پریسا رفت سفر؛ لطفاً سؤال نفرمایید.

و اما بریم سر اصل مطلب. در مورد این جوکی که اون نوشته منم یک خاطره دارم که بدین وسیله شما رو در شادی خود شریک میکنم. قبل از اجرای طرح تعویض پلاکها مجبور بودیم موقع آدرس دادن بگیم بعد از پیچ پلاک۱۸. چون تو کوچه دوتا پلاک ۱۸ هست. در ضمن پلاکها هم به ترتیب نیست؛ دوتا خونه پایینتر همین سمت پلاکش ۱۵ وسه تا خونه بالاتر روبرو پلاک ۱۶ میباشد. مردم همیشه نیم ساعته کوچه رو پیدا میکردن (که اون هم ماجرایی داره که احتمالاً بعد از اجرای طرح تعویض کوچه ها براتون تعریف میکنم.) ولی برای پیدا کردن پلاک حداقل یک ساعت توی کوچه سرگردون میشدن. خلاصه روز موعود فرا رسید و ۱۸ رو بعد از رنگ و صافکاری بردند خونه خیلی جدید اون پریسا و پلاک ما تبدیل شد به ۲۲ و دیگر نیازی به ذکر کجای پیچ بودن خونمون نبود تا اینکه یک یا چند تن از هموطنان غیور آهنربا پلاک را کندند و دزدیدند. تهمت نزنیم؛ پلاکمان را از روی دیوار پیدا کردند اما به صندوق پست نینداختند. حالا مجبور بودبم موقع آدرس دادن بگیم بعد از پیچ در سبزرنگ و هر روز به 4854797 شماره زنگ بزنیم و پلاک سفارش بدیم. همه اینا رو گفتم که شما رو با روح طناز شهرداری و مأمورانش آشنا کنم. وقتی بعد از n سال پلاک را آوردند، گفتند: «اگه اینو باز گم کنید دیگه بهتون پلاک نمیدیم!» از اون روز ما تدابیر امنیتی شدیدی اندیشیدیم. مثلاً اصل پلاکمونو هیچ وقت از خونه بیرون نمیبریم و همیشه یه کپی ازش داریم. روش اسممونو نوشتیم تا گم نشه. شماره سریالشو حفظ کردیم. یه نخ فسفری پررنگ بهش بستیم. از همه مهمتر هر روز بهش میگیم پلاک عزیز لطفاً گم نشو.

   یه سؤال: اول مهر دوباره باید پلاکا رو بکشیم عقب؟ 

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت1:5 بعد از ظهر   ;

 
 

جمعه 26 تیر1388

پلاک

چند وقتیه که هممون از اقدامات بی نظیر شهرداری تهران مبنی بر طرح ساماندهی پلاکهای منازل با خبر شدیم. بطوریکه صبح که از خونه خارج شدین دیدین خونه ای که تا دیروز توش بودین و به پلاک مثلا 15 معروف بود حالا شده پلاک 16!!! از اونجایی که من یه شهروند خیلی فعالم به محض دیدن این اتفاق که آدرس خونه ما رو تغییر میداد و میترسیدم چند رو ز بعد هم با تغییر اسم خیابون ، خونمون بره میدون شوش، زنگ زدم به 137... خلاصه بعد از کلی تلفن بازی و این ور و اون ور زنگ زدن رسیدم به مسئولش. به خانومی که پشت خط بود گفتم خانوم این کسی که جدیدا پلاک کوبی کرده یا خنگ بوده یا لوچ. چون پلاک ما رو عوضی چسبونده. اما خانوم محترم برام توضیح دادن که این طرح شهرداریه که ضلع جنوب کوچه ها بشن پلاک زوج و شمال بشن پلاک فرد. در مورد شرق و غرب هم توضیحاتی داد که از اونجایی که خونه و خونواده ما نه شرقی هستن و نه غربی من گوش ندادم. گفتم پس قبض آب و برقمون میره خونه همسایه؟ گفت هماهنگ شده تا توزیع کنندگان قبوض حواسشون باشه. تو دلم گفتم به به!! عجب هماهنگی کرده این شهرداری که وقتی رفتی یه جا دنبال آدرس بگردی مجبور نباشی عینهو زرافه گردنتو دراز کنی و دنبال شماره پلاک که با هر وسیله ای روی خونه ها حک شده بگردی. همه پلاکها عین هم  و آبی. بنابراین توی دلم به این اقدام شهرداری احسنت گفتم و از اون به بعد هم قبوض ماهیانه ما اشتباهی نرفت. فقط کار ما این شده بود که موقع آدرس دادن بگیم پلاک 16 جدید!!!

بالاخره طرح هماهنگی به جایی رسید که بیشتر خونه ها و ادارات یه کاغذ روی در و دیوارشون چسبوندن و نوشتن پلاک 80 قدیم، پلاک 637 قدیم وهمینطور شماره های قدیمی....

تازه داشتیم به شماره پلاک جدیدمون عادت میکردیم (درست مثل وقتی که ساعتها رو عقب جلو میکشن. هی باید بگیم ساعت پنج جدید یا ساعت هفت قدیم) و موقع آدرس دادن به پیک و آژانس واینا کلی دقت میکردیم که بگیم پلاک 16 (و نه 15) تا اینکه یه شب که آژانس گرفته بودم و اومدم سوار ماشین شدم راننده گفت لطفا همین الان به دفتر آژانس بگین که پلاکتون شده 18 !!! با تعجب به دیوار خونمون نگاه کردم و دیدم پلاکی که تا صبح 16 بود الان شده 18 و یه کاغذ تایپ شده خوشگل هم  روی درمون چسبوندن و نوشتن پلاک 16 قدیم!!!

خلاصه اینکه آدرس خونه ما اینطوری شده: بعد از خیابون و کوچه:

پلاک 15 اسبق. پلاک 16 سابق و پلاک 18 جدید

یا اینکه

پلاک 15 قدیم. پلاک 16 جدید و پلاک 18 خیلی جدید!!!

که خودم از این خونه دوممون بیشتر خوشم میاد!!

پی نوشت: اگه خواستین بیاین خونمون کادو یادتون نره. چون همونطور که دیدین ما دوبار خونمون رو عوض کردیم!!!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت10:35 بعد از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 18 تیر1388

طرز تهیه ی قورمه سبزی

ابتدا ساعت یک ربع به ده صبح از خواب بیدار میشوید و تصمیم میگیرید خانواده ای را که مسئولیت تغذیه اش به عهدۀ شماست، با قورمه سبزی سیر کنید. به همین منظور غلطی در رختخواب میزنید و از پدرتان میخواهید که یک بسته گوشت از فریزر بگذارد بیرون. او میپرسد دیر نیست؟ شما قاطعانه پاسخ منفی میدهید و با خود می اندیشید که مردها هرگز مدیریت زمانی آشپزی بلد نیستند. بعد از انجام مراسم صبحگاهی گوشت هنوز یخ زده را زیر آب جوش میگیرید و از خود میپرسید که این کار ضررش بیشتر است یا اشعه هایی که از مایکروویو ساطع میشود. بعد از اینکه گوشت توسط ضربات مکرر چاقو قابلیت از هم گسیختگی پیدا کرد، آن را به همراه پیاز و آب روانۀ قابلمه میکنید. ساعت دقیقاً ده و نیم است. در این لحظه به یاد می آورید که حبوبات از دیرباز در زندگی ایرانیان نقش بسرایی ایفا کرده است. به سراغ شیشۀ مورد نظر میروید و یک مشت از محتویات آن را برمیدارید. در این لحظه وجدانتان که تازه از خواب بیدار شده و مشغول خوردن صبحانه است نهیب میزند که آن نخود لوبیا مال آبگوشت است و نه قورمه سبزی. از وجدان خود تشکر میکنید و سعی میکنید لوبیای مناسب را پیدا کنید. سپس دوباره از وجدانتان به خاطر تذکر این نکته که آنچه در دست دارید لوبیا نیست بلکه سویا میباشد، تشکر میکنید و سرانجام یک رنگ لوبیا را میپسندید و به قابلمۀ فوق الذکر می افزایید و آشپزخانه را ترک میکنید. ساعت یازده و نیم بازمیگردید و یک تکه از گوشت را میچشید و از اینکه مزۀ گوشت خام نمیدهد شعفی وصف ناپذیر وجود شما را فرا میگیرد. از آنجا که غمها و شادیهای دنیا همه به هم آمیخته اند، به این فکر می افتید که نکند آنچه در برابر دیدگان شماست تا ظهر تبدیل به قورمه سبزی نشود. در این لحظه شما نیاز به دلداری دارید. یک نفر باید به شما اطمینان دهد که برای پختن قورمه سبزی دیر نشده است. یک نفر که خودش هرگز عادت به انجام کاری زودتر از لحظۀ آخر نداشته باشد و "عجله نکن میرسی" شعار او در زندگی باشد و این شعار را با جا ماندن از هواپیما به مرحلۀ عمل رسانده باشد. شخصی که می خواهید انتخاب کنید علاوه بر داشتن این فاکتورها اگر سی دی شما را هم گم کرده باشد احساس همدردی بیشتری میکند و گوشت زودتر میپزد. بنابراین زنگ میزنید به دوستی که از هواپیما جا مانده و سی دی شما را هم گم کرده باشد. قضیه را آرام آرام به او میگویید تا هول نکند. ابتدا میپرسید پختن گوشت چقدر طول میکشد و دوستتان که از هواپیما جا مانده و سی دی شما را هم گم کرده پس از اینکه مطمئن میشود شما کاملاً جدی هستید و هیچ قصد گفتن جوک ندارید و کاملاً در وضعیت خاطره قرار دارید، میگوید سه ساعت. شرایط را برایش توضیح میدهید و با چانه زدن سعی میکنید یک ساعت تخفیف بگیرید. دوستتان که از هواپیما جا مانده و سی دی شما را هم گم کرده میگوید که وقتی لوبیا پخته شد ترشی بریز گوشت زودتر میپزد. شما میپرسید شعله را هم زیاد کنم و او پاسخ میدهد مگر در علوم نخوانده ای که بعد از رسیدن آب به دمای جوش زیاد بودن شعله تأثیری ندارد. در این لحظه شما متوجه میشوید که علوم غذایی با علوم قضایی متفاوت است. دوستتان که از هواپیما جا مانده و سی دی شما را هم گم کرده وقتی میفهمد که برنج را دم کرده اید نوید میدهد که ناهار پلو نیمرو و شام قورمه سبزی با نان خواهید داشت. همسر دوستتان، همان دوستتان که از هواپیما جا مانده و سی دی شما را هم گم کرده، پیشنهاد میکند که تا دیر نشده از پختن قورمه سبزی منصرف شوید و به پختن مرغ روی بیاورید. پیشنهاد بسیار عاقلانه ایست اما شما که در دو روز گذشته مرغ خورده اید در شرایطی نیستید که به این پیشنهاد عاقلانه عمل کنید. آرزو میکنید ای کاش مادرتان کارمند میبود و زودپز از اعضای خانواده محسوب میشد. دوستتان که از هواپیما جا مانده و سی دی شما را هم گم کرده میپرسد مامانت کجا رفته و شما بسیار تعجب میکنید که او از کجا میداند خانم والده رفته اند مسافرت!! به آشپزخانه باز میگردید و سعی میکنید با زل زدن به درون قابلمه گوشت بیچاره را در رو در بایستی قرار دهید تا زودتر بپزد. هرچه باشد او گوسفند است و فهم دارد؛ دُکتاتر که نیست. دوستتان که از هواپیما جا مانده و سی دی شما را هم گم کرده پیشنهاد کرده مقدار کمی از سبزی را تفت دهید تا بوی قورمه سبزی بگیرد و شما چون ظرفی که برای این کار در نظر گرفته اید بزرگ است، نصف بیشتر سبزیها را تفت میدهید. در این لحظه بهتر است تصمیم بگیرید در هربار چشیدن یک تکه کامل گوشت را نخورید تا اگر احیاناً پخت، قورمه سبزی مقداری هم گوشت را دارا باشد. ساعت یک ربع به یک است و احساسی ناشناخته شما را دعوت به افزودن سبزی میکند. برای عمل به توصۀ دوستتان که از هواپیما جا مانده و سی دی شما را هم گم کرده مقداری لوبیا میچشید. مزۀ لوبیایی که بعضیها صبحها به همراه عدسی میخورند میدهد. احتمالاً پخته است. لیمو عمانی را می آورید و در مورد مقداری که باید بریزید هیچ نظری ندارید. ندای وجدانتان هشدار میدهد که اگر زیاد بریزید تلخ میشود. از طرفی میدانید که نباید به حس چشایی خود اعتماد کنید چون غذای داغ ترشی را نشان نمیدهد. در این لحظه شما فرمولی را کشف میکنید: اگر غذای داغ ترش نبود، یا ترش است یا ترش نیست. با تکیه بر این معیار با استعانت از پروردگار متعال بر دل سیاه شیطان لعنت میفرستید و با شعار مرگ بر آمریکا به قید قرعه مقداری لیمو را توسط دستهایی که عید پارسال شسته اید داخل غذا می سابید. لازم به ذکر است که تاکنون دو بار آب خورش تمام شده و در دل به دوستتان که از هواپیما جا مانده و سی دی شما را هم گم کرده ناسزا میگویید که چرا قاطعانه شما را از زیاد بودن شعله بر حذر نداشته است. ساعت یک و نیم است و شما تصمیم میگیرید ختم عملیات را اعلام کنید. با دیدن ته دیگ طلایی نرم تعجبتان برانگیخته میشود و دلتان می خواهد بدانید چه کار کرده اید که چنین مطبوع از آب در آمده است. پدرتان میگوید هم چلو و هم قورمه سبزی بسیار خوشمزه شده است. شما نظر خاصی ندارید. ندای وجدان معتقد است این حرف صرفاً برای حفظ روحیۀ شماست. به او چشم غرّه میروید و هشدار میدهید که حواسش باشد مجبورتان نکند به ندای آقاوجدان تبدیلش کنید. بعد از ظهر وقتی باقیماندۀ قورمه سبزی را انگولک میکنید لبخند رضایتی میزنید و خود را به تیم ملی قورمه سبزی پزان دعوت میکنید.

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت2:25 قبل از ظهر   ;

 
 

دوشنبه 15 تیر1388

هوا

 قبل از اینکه کسی بگه خودم میگم که داستان ما هم شده همون ماجرایی که نمیدونیم خودمون رو با این وبلاگ چیکار کنیم که همش قالبش رو عوض میکنیم. خوبه سایت نداریم!!! آخه یه بار خط ها نصفه نصفه میشه و یه بار هم اسم نویسنده نداره. ما هم که استااااااد... به جای اصلاح و ویرایش میایم کل قالب رو عوض میکنیم. البته فقط یه خاطر تنوع برای شما دوستان عزیز!!!

دوم اینکه این هوا دیگه چه مرگش شده؟؟؟ این همه شن و غبار این همه راه از خارجه اومدن اینجا که به عبارتی چیز کنن تو هوای شهر ما؟ ما خیلی حالمون خوبه اینم شده هوامون!!!!

حالا چند روز دیگه که ریه های ما پر شد از گرد و غبار و شن و خاک و سرب و اینا باید کجا بریم فیلتر هوا و فیلتر روغن عوض کنیم؟ برم پیش عباس آقا مکانیک بگم از اون فیلتر هوا که واسه ماشین انداختی یکی هم به خودم بده؟؟؟ یا برم به خدا بگم بیا این ریه های من رو شستشو بده؟ به کی بگم؟؟ خدا؟ چدا؟ کی؟

بچه که بودیم هم تابستونا خنک تر بود و هوا عالیتر هم زمستونا باحالتر. فکر کنم دوره تصدی خدای اون موقع هم با احتساب دو دوره متوالیش تموم شده باشه و اونم رفته کنج عزلت اختیار کرده که این خدا جدیده اینطوری می کنه با ما.

ای بابا... به هر صورت شاد باشید! اما نفس عمیق نکشید!

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت10:32 بعد از ظهر   ;

 
 

جمعه 12 تیر1388

جنگ درونی

نمیدانم اسمش چیست. جنگ درونی بین خود خوب و خود بد یا درگیری جسم و روان یا افسردگی شیدایی یا جنون ادواری.

اما گاهی حس میکنم جسمم برای روحم تنگ است. در حالیکه روحم آسوده برای خودش لمیده و از نوشیدن یک فنجان نسکافه لذت میبرد جسمم با حرکتی سریع و در یک ضرب لگدی به زیر صندلی روحم میزند و هم نسکافه را روی خوش میریزد و هم لیوان را میشکند. آز حسادت است؟؟؟

گاهی که روحم میخواهد پرواز کند و از این جسم تنگ راحت شود همین جسم با پتکی که نمیدانم از کدامین کارگاه آهنگری دزدیده است روی سرم میکوبد تا جلوی خروج روحم را بگیرد. بوم بوم بوم... اما نمیفهمد با این کارش بشتر خودش را میشکند تا روحم را. چون کافیست پنجره را باز کنم و نفس عمیقی بکشم و روحم را پرواز دهم.

پرواز به آن دورها...

پشت دریاها

به همان شهر دیگر.

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت0:44 قبل از ظهر   ;

 
 

سه شنبه 9 تیر1388

تأیید

خدایا،

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ وجودت صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ تأثیر مال حرام بر زندگی و به خصوص فرزند صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ دار مکافات بودن دنیا صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ تشابه اسلام با پوستین وارونه صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ مثقال ذرة شراً یره صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ همراهیت با ارادۀ ملتها صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ بقا با کفر و نپاییدن با ظلم صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ آه دل مظلوم صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ جا داشتنت در دلهای شکسته صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ کبیره بودن گناه دروغ صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ عادل و حکیم بودنت صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ برترین انتقام گیرنده بودنت صحت داشته باشه.

چقدر این روزها دوست دارم شایعۀ بازگشت نتیجۀ اعمال در همین دنیا صحت داشته باشه.

خدایا، بخند بر کسانی که عزیزان تو را ذلیل میخواهند.

خدایا، ذلیل کن ریاکارانی که خود را عزیز میدانند.

خدایا، قهرت کو؟ خشمت کو؟ عذابت کو؟

خدایا، چیزی نمانده من سست ایمان به گناه ناامیدی مبتلا گردم.

خدایا، جز صبر و صلاة هیچ نداریم.

خدایا، دستهایمان خالیست. چشمهایمان به راه است. راهمان را بسته اند.

خدایا، فریاد مرا میشنوی؟ راست بگو، میشنوی؟ فریادی را که در گلو نمی آید میشنوی؟ سوز دل سوخته را میبینی؟

خدایا

 

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت  

                                      بر در میکده ای با دف و نی ترسایی

 گر  مسلمانی از این  است که  حافظ  دارد         

                                       وای  اگر  از  پس امروز  بود فردایی

 

وای اگر از پس امروز  بود فردایی

وای اگر از پس امروز...

وای اگر...

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت3:29 بعد از ظهر   ;

 
 

یکشنبه 7 تیر1388

یه روز قشنگ

وقتی محاسبات آدم غلط از آب در میاد حال آدم گرفته میشه.

  1. ساعت رو نگاه میکنی و میبینی هنوز ۸ نشده. تصمیم  میگیری بازم بخوابی اما وقتی موبایل زنگ میزنه و گوشی رو برمیداری و خواهرت میگه هنوز خوابی؟؟؟ میگی خب ساعت هشته دیگه و اون با خنده میگه نه خیر ساعت یازدهه ، تازه می فهمی ساعت بالای سرت خوابیده و از همه کارهای امروزت عقب افتادی. بازم محاسباتت غلط از آب در اومده و از اول صبح حالت گرفته میشه.
  2. وقتی میری دستشویی و مسواکت رو برمیداری تا یه حالی به این دندونهای بیچاره بدی و میبینی خمیردندون رو از بس چلوندی دیگه هیچی توش نمونده ، یادت میاد که دیروز اون چیزی که از سوپر میخواستی بخری خمیردندون crest هفت کاره بوده نه پفک نمکی ، بازم حالت گرفته میشه.
  3. بهترین کار اینه که بری یه دوش بگیری تا خواب از سرت بپره (چون خیلی هم صبح زود پا شدی). اما وقتی میری حموم و چراغ رو روشن میکنی ، میبینی برق نیست و از روی ناچاری مجبوری توی کورسویی که از پنجره نورگیر میاد خودت رو گربه شور کنی ، حالت گرفته میشه.
  4. سعی میکنی با روحیه خوب بری پیش مامان جونت و بهش صبح به خیر بگی ، اما وقتی وارد هال میشی و قبض موبایل رو میبینی انگار دنیا روی سرت خراب شده. نیازی نیست تا پاکت رو باز کنی و اون عدد نجومی رو ببینی.... با دیدن پاکت دربسته هم حالت گرفته میشه.
  5. بازم تلاش میکنی که به اعصابت مسلط باشی و یه کافی میکس بخوری تا سرحال {تر} بشی. کتری رو روشن میکنی و در کابینت رو باز میکنی و دستت رو میکنی توی جعبه کافی میکس .... اما جعبه خالیه چون آخریش رو بابات خورده.... بازم حالت گرفته میشه.
  6. دست از پا درازتر میای جلوی تلویزیون میشینی تا دوتا خبر گوش بدی  اما غافل از اینکه برق نیست و به طریق اولی تلویزیون هم قطعه. بازم حالت گرفته میشه.
  7. خدا رو شکر که اقلا لپ تاپت شارژ داره و میتونی به اینترنت وصل بشی. اما وقتی وارد اینباکست میشی و همش اخبار انتخابات و اغتشاشات و گرد و غبار و خس و خاشاک رو میبینی بازم حالت گرفته میشه. انگار دیگه کسی حال و حوصله نداره ایمیل های قشنگ که عکس نی نی و منظره و جاهای بامزه داره فوروارد کنه.
  8. بهتره مامان رو برداری و برین باهم یه دوری بزنین. پیشنهاد شهروند هم فکر مامانه که به نظر بد نمیاد. میری توی پارکینگ تا ماشین رو بیاری بیرون اما میبینی که به!! برای اولین بار در عمر تاریخ رانندگین ماشینت پنچره. اینجوری بازم حالت گرفته میشه.

همه این اتفاقات در عرض کمتر از دوساعت پیش میاد و اینطوری یه روز قشنگ آدم خراب میشه. کافیه که یه نفر یه حرفی بزنه و بگه بالای چشمت ابروِ تا عین یه هاپو گازش بگیری و شلوارش رو به شلوارک تبدیل کنی.

بعد همه ازت میپرسن چرا اینقدر عصبانی هستی و پاچه میگیری. خدا وکیلی تو بودی حالت گرفته نمیشد؟؟؟

پی نوشت: کافیه بلاگفا هم ادا در بیاره و این پست آپدیت نشه تا بیام اون رو هم گاز بگیرماااااااا

هاپ هاپ هاپ

 

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت1:13 بعد از ظهر   ;

 
 

جمعه 5 تیر1388

چرا مایکل جکسن نباید میمرد

 

1.    وقتی سیاه بود، ادعای سفید بودن نکرد.

2.    وقتی سفید شد، سیاه بودن در گذشته را انکار نکرد.

3.    کسانی که توضیح او را در مورد تغییر رنگ پوستش باور نکردند، از صحنه حذف نشدند.

4.    طرفدارانش دوستش داشتند؛ بدون اینکه از او پول و یا وعده ای به آنها رسیده باشد.

5.    بعد از آن اتفاق در مقابل صدها دوربین، خواهرش به زندگی عادی خود ادامه داد.

6.    آن اتفاق را توطئۀ حسودان ندانست.

7.    جز در هنگام اجرا، تلاش نکرد ثابت کند که بهترین است.

8.    سعی نمیکرد هم برقصد و هم فیلمبرداری کند.

9.    از همه مهمتر اینکه باعث شد خبرگزاریها سوژه ای غیر از ایران پیدا کنند.

 

دوستان عزیز، منتظر درج سایر دلایل از طرف شما در قسمت نظرات هستیم تا با نام خودتان به این پست اضافه شود.

 

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت7:44 بعد از ظهر   ;

 
 

پنجشنبه 4 تیر1388

نامه سرگشاده

لیلی،

از آنجا که تو یکی از منظم ترین آدمهای دنیا هستی، به نحوی که حتی قابلیت رقابت با مائده و زهرا را داری،

از آنجا که کوچکترین شئیی در اتاق تو شماره سریال و جای مخصوص به خود را دارد،

از آنجا که در اتاق تو  چشم بسته میتوان همه چیز را به راحتی پیدا کرد،

از آنجا که تو اسطورۀ بی بدیل نظم و ترتیب و انضباط و وقت شناسی هستی،

از انجا که تو پیشوای منضبطین جهان هستی،

از انجا که تو اسوۀ مبارزه علیه بی نظمی هستی،

از آنجا که قرار نگرفتن هر شیئ در جای خود تو را دچار احساسات منفی می کند،

از آنجا که تو تنها دارندۀ مدرک چیدمان وسائل روی کف اتاق هستی،

از آنجا که راه رفتن در اتاق تو بهترین تمرین برای پرش با مانع است،

از آنجا که سی دی دیکشنری من برای اولین و آخرین بار در اتاق تو گم شد،

از آنجا که کوچکترین تغییری در اتاق تو فوراً خود را نمایان میسازد،

حتماً تاکنون متوجه شده ای که ساعت و انگشتر من مونده تو اتاق تو.

 

 

   

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت1:0 قبل از ظهر   ;

 
 

دوشنبه 1 تیر1388

مجلس لردها و اعیان

به تاریخ نیمه شب امروز ، ساعت الان که فرداست ، با دعوت این پریسا و اون پریسا از شخصیت های مهم و برجسته داخلی و خارجی از جمله
مازو، هاپوکومار ، کریمخان زند، ، پینوکیو (الان چاق تر شده) ، آندره ژید، ، چهاردست ، دکارت، پروفسور کلمبه، حنا در مزرعه ، منتسکیو ،بنیامین فرانکلین، نیل آرمسترانگ ، ویکتور هوگو ، آقای فاگ ، ژول ورن ، خانواده دکتر ارنست، جکی و جیل، دختر مهربون، سفید برفی، سیندرلا، 7 کوتوله، بل و سباستین ، پدر ژپتو آنتونی گیدنز، ژوزه ساراماگو،هگل، کانت، احمد شاملو، امیل زولا، پائولو کوئیلو، افشین قطبی ، پروفسور بالتازار، گابریل گارسیا مارکز،، پسر شجاع ، پدر پسر شجاع، شهید اول، شهید ثانی الی عاشر، خانوم کوچولو ، ملاصدرا، ، شیپورچی، زنان کوچک ، طلحه و زبیر و سلمان فارسی، آنت و دنی، مهاجران، گربه نره، چارلز دیکنز، آلیس در سرزمین عجایب، جینا، فرشته مهربون، هاچ زنبور عسل، الکساندر دومای پسر و باباش ، هانسن و اون یکی،ای کیو سان، سایو ، داستایوفسکی ، شینسه، میتی کومان برادران رایت ، کاکرو، ممول ، بارباپاپا، سرنتیپیتی،، احمد متین دفتری ، بلفی و لیلیبیت، فوتبالیستها، مسافر کوچولو ، هایدی، گوته، پیتر، پدر بزرگ، مادر بزرگ، کلارا، خاله کلارا، یوری گاگارین (با لباس فضانوردیش)، خاله هایدی، سارا استنلی، فیلیسیتی، مارگارت میچل ، گیلبرت، کافکا، ژان پل سارتر، آن شرلی، دانته کپل ، نارنجی ، فخرالدین اسعد گرگانی ، سرمایی، ارنست، پرین، تئودور، تاروئل ، نیچه ، پاریکال، رزالین، نیک و نیکو ، ژولی پولی، سندباد، هادی، هدا، آق بابا، ، دن براون ،  ژاله (شهدا)، مخمل ، نوک طلا، ژان ژاک روسو ، پت پستچی، نوک سیاه، مادربزرگه، شاهکار بینش پژوه ، کارآگاه گجت، شل سیلور استاین، چاق و لاغر، مراد، یوگی و دوستان ، هومر ، مبصر چهارساله، بامزی، ملوان زبل و زنش، هوشیار و بیدار، زبل خان، سنت اگزوپری ، مگ مگ و دوستان زبل، چوبین، قلقلی، مورچه خوار، بهمن عظیمی، جیمبو، برج کنترل، پلنگ صورتی، تام و جری، پت و مت،النگ و دولنگ، لولک و بولک، نهضت سواد آموزی،  زهره و زهرا، وروجک و آقای نجار، علی کوچولو، شنل قرمزی، کلاه قرمزی و پسرخاله، آقای مجری و بالاخص گیگیلی با حضور افتخاری سگ آقای پتیبل بعنوان بازرس پاچه گیر منصوبه از طرف سازمانهای ذیربط ،  جلسه ای به ریاست رییس کل مجلس و نایب رییسی کارمندان جزء دادگستری اعم از دارندگان پایه قضایی یا غذایی ، در محل وبلاگ تشکیل است که با عدم حضور کلیه حاضرین، جلسه رسمیت یافت و کلیه مفاد صورتجلسه با اتفاق 140 درصدی آراء تصویب شد. بدلیل کالیبر بالای حضار در جلسه در هر نوبت رای گیری موافقان به جای قیام کردن پاسخنامه های خود را که با مداد سیاه نرم پررنگ پر کرده بودند با دست راست بالا گرفتند که در حکم قیام است.

علاقمندان میتوانند برای دریافت فایل مشروح مذاکرات بر روی لینک بالا که در ظهر (پشت) این صفحه قراردارد کلیک کنند. ( لازم به تذکر است که ظهرنویسی ظهور در انتقال دین دارد ولو به مدیون فوت شده)

بدینوسیله به اطلاع همگان میرساند که بدلیل محدودیت خبرنگاران خارجی از پوشش تصویری و خبری جلسه امشب امروز معذوریم. لطفا برای دریافت عکسها تلفن خود را در حالت Tone  قرار داده  و پس از شنیدن صدای بوق با صدای رسا اس ام اس بزنید. لطفا روی پاکت قید نمایید « جهت دریافت عکس»

آیین نامه اجرایی این قانون سال گذشته با حضور کلیه حاضرین در جلسه همانروز من جمله مازو، هاپوکومار ، کریمخان زند، ، پینوکیو (الان چاق تر شده) ، آندره ژید، ، چهاردست ، دکارت، پروفسور کلمبه، حنا در مزرعه ، منتسکیو ، بنیامین فرانکلین، نیل آرمسترانگ ، ویکتور هوگو ، آقای فاگ ، ژول ورن ، خانواده دکتر ارنست، جکی و جیل، دختر مهربون، سفید برفی، سیندرلا، 7 کوتوله، بل و سباستین ، پدر ژپتو آنتونی گیدنز، ژوزه ساراماگو،هگل، کانت، احمد شاملو، امیل زولا، پائولو کوئیلو، افشین قطبی ، پروفسور بالتازار، گابریل گارسیا مارکز،، پسر شجاع ، پدر پسر شجاع، شهید اول، شهید ثانی الی عاشر، خانوم کوچولو ، ملاصدرا، شیپورچی، زنان کوچک ، طلحه  و زبیر و سلمان فارسی، آنت و دنی، مهاجران، گربه نره، چارلز دیکنز، آلیس در سرزمین عجایب، جینا، فرشته مهربون، هاچ زنبور عسل، الکساندر دومای پسر و باباش ، هانسن و اون یکی،ای کیو سان، سایو ، داستایوفسکی ، شینسه، میتی کومان برادران رایت ، کاکرو، ممول ، بارباپاپا، سرنتیپیتی،، احمد متین دفتری ، بلفی و لیلیبیت، فوتبالیستها، مسافر کوچولو ، هایدی، گوته، پیتر، پدر بزرگ، مادر بزرگ، کلارا، خاله کلارا، یوری گاگارین (با لباس فضانوردیش)، خاله هایدی، سارا استنلی، فیلیسیتی، مارگارت میچل ، گیلبرت، کافکا، ژان پل سارتر، آن شرلی، دانته ، کپل ، نارنجی ، فخرالدین اسعد گرگانی ، سرمایی، ارنست، پرین، تئودور، تاروئل ، نیچه ، پاریکال، رزالین، نیک و نیکو ، ژولی پولی، سندباد، هادی، هدا، آق بابا، ، دن براون ،  ژاله (شهدا)، مخمل ، نوک طلا، ژان ژاک روسو ، پت پستچی، نوک سیاه، مادربزرگه، شاهکار بینش پژوه ، کارآگاه گجت، شل سیلور استاین، چاق و لاغر، مراد، یوگی و دوستان ، هومر ، مبصر چهارساله، بامزی، ملوان زبل و زنش، هوشیار و بیدار، زبل خان، سنت اگزوپری ، مگ مگ و دوستان زبل، چوبین، قلقلی، مورچه خوار، بهمن عظیمی، جیمبو، برج کنترل، پلنگ صورتی، تام و جری، پت و مت،النگ و دولنگ، لولک و بولک، نهضت سواد آموزی،  زهره و زهرا، وروجک و آقای نجار، علی کوچولو، شنل قرمزی، کلاه قرمزی و پسرخاله، آقای مجری و بالاخص گیگیلی با حضور افتخاری سگ آقای پتیبل بعنوان بازرس پاچه گیر منصوبه از طرف سازمانهای ذیربط  به تصویب رسیده است و چون در سالن صندلی وجود نداشت کلیه مواد آیین نامه به اتفاق آراء قیام کنندگان به تصویب رسید.

  •   بدلیل احتمال ایجاد اغتشاش و نا امنی و سلب آسایش شهروندان از ورود کلیه حقوقدانان به این جلسه جلوگیری بعمل آمد.
  • قانونی که فردا منتشر میشود از 15 روز قبل از انتشار لازم الاجرا بوده و پرونده متخلفان پس از طی مراحل قانونی و صدور کیفرخواست هم اکنون در دادگاه مطرح است. قانون به تفسیر وظیفه شما خوانندگان عزیز را بیان کرده است. این وظیفه یک حق ذاتی برای شماست و بدیهی است حق سلب آنرا ندارید حتی بصورت جزئی یا افحش.
  • با توجه به فوریت امر و نیاز مبرم جامعه ، تهیه پیش نویس این قانون به پیشنهاد گیگیلی با سه فوریت در دستور کار مجلس قرار خواهد گرفت.

 

چون از ابتدا موضوعی در جلسه مطرح نبود جلسه  به کار خود پایان داد و  کلیه اشخاص اعم از حقیقی یا حقوقی به گیگیلی نمایندگی و وکالت با حق توکیل غیر دادند تا متن مذاکرات را در بلاگ منتشر نماید. در ضمن نسخه انگلیسی و فرانسه نیز در آرشیو موجود است. اگر پیدا کردید یک نسخه هم برای ما ارسال کنید.

با تجدید احترام

 

 

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت2:23 قبل از ظهر   ;

 
 

یکشنبه 31 خرداد1388

جنگل قصه

یکی بود، یکی نبود؛ حتی خدا هم نبود. یه روز آقا گرگه، که از عوامل رژیم غذایی بود، تصمیم گرفت بره خونۀ خانم بزی و عملیات توریستی انجام بده. برای همین چند تا دوربین بیست مگاپیکسل، دفتر خاطرات، ضبط صوت، سفرنامۀ ابن بطوطه و یک خودکار بست به کمرش و رفت به سمت جنگلی که خانم بزی اونجا خونه داشت. وقتی آقا گرگه، که از عوامل رژیم غذایی بود، از اولین ردیف درختان عبور کرد، ناگهان متوجه شد که در ردیف بعدی درختان جغدهایی وجود دارند که به توریستها با دقت نگاه میکنند. پیش خود گفت ای کاش قبل از اقدام به انجام عملیات توریستی جنگل را شناسایی کرده بود و با منطقه آشنا شده بود. برای همین در برنامۀ غذاییش وصیت کرد که عرف جدیدی در تشکیلات رژیم غذایی شکل بگیره و قبل از هر تصمیمی افراد با محل آشنا بشوند. آقا گرگه، که از عوامل رژیم غذایی بود، می خواست برگرده به جنگلشون که احساس کرد شناسایی شده. ناگهان دوربینش رو برداشت و از خودش عکس گرفت. سه نفر از بچه هایی که از جنگل کناری آمده بودند با شنگول و منگول و حبه انگور بازی کنند هم عکسشان گرفته شد که خوشبختانه با فتوشاپ سرپایی پاک شد. در این حادثه هیچ فلاشی به خانه نخورد.  

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت12:26 بعد از ظهر   ;

 
 

یکشنبه 31 خرداد1388

قالب جدید

شنیدن صدای کلاغی که ساعت ۱ نیمه شب با تمام قوایش قارقار میکند ذوق نوشتنم را کور کرد. عجیب همه جا ساکت است و نمیدانم این کلاغ چه مرگش شده. اما مطمئنم خوش خبر نیست.

قالب بلاگ را عوض کردم. امیدوارم این پریسا هم خوشش بیاید.

; نوشته شده توسط اون پریسا   در ساعت1:15 قبل از ظهر   ;

 
 

جمعه 29 خرداد1388

جمعه، سرد و دلگیر

دفعه اولی بود تو زندگیم که به حرفهات گوش میکردم. کدهایی که دادی، گریه ام انداخت؛ دلسردم کرد؛ ناامید شدم؛ بغضی گلومو گرفت که نمی دونم کی می خواد بترکه. راست میگن قدرت حتی از ثروت هم شیرینتره.

 آقاجان شما که هنرمند بودی؛ شاعر بودی؛ فرزانه بودی. دوستان قدیمت حق دارن دلشون بسوزه برات. هنوز دوستی داری که واقعی باشه؟ یه دوست بی بهانه؟ دوستی بی دلیل می دونی چیه؟ آقاجان خدا کنه بدونی داری چه می کنی. خدا کنه از الآن بدونی. نکنه ندونی و وقتی بفهمی که دیگه راه برگشت نداشته باشی (به سادگی من نخند). امیدوارم در ازای آنچه از دست دادی، چیزهای باارزشی به دست آورده باشی. خدا کند آن اول و آخری که خودتان می گویید، برایت متوازن باشد.

آقاجان ما هم  حرفمان را پای صندوق  زدیم؛ چون برعکس بازگو کردند، مجبور شدیم به خیابان بیاییم. ما بیگانه نیستیم. ما قانون شکن نیستیم. ما که روز آخر سکوت کردیم؛ ما که روز موعود آرام و امیدوار بودیم؛ ما که حرفمان را در صندوق ریختیم؛ یک شبه شدیم عوامل بیگانه؟ ما فقط می خواهیم همان را بخوانند که نوشته ایم. همین. ما خس و خاشاکیم؛ اما کنار هم طوفانیم. اگر باخته بودیم که ساکت می ماندیم؛ مثل چهار سال پیش که وقتی ساکت ماندیم، باختیم. حرفمان این است که ما گلهای بیشتری زدیم؛ اما داور دست دیگری را بالا برد. داوری که خودش یک طرف مسابقه بود!

آقاجان نامه و سند می خواهی؟ می گویی اساس کار غیرقابل خدشه است؟ تقلب ده میلیونی را غیر ممکن می دانی؟ آخر قربان جدت بروم، همه این سر و صداها برای همین است. نامه بیاوریم که نوشته باشد بسم الله الرحمن الرحیم تخلف کنید؟! ما هم نمی دانیم چطور این اتفاق افتاده؛ اما افتاده. با کفش نماز خواندند؛ شد. خوب هم شد.

آقاجان زود دیر می شودها. حتی برای شما دوست عزیز. خودت از پشیمانی از پشیمانی از رندی و مستی گفتی. خدا کند آن لحظۀ ناگهان که این حلاوت ناتمام را باید بگذاری و بگذری، پشیمان نباشی.

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی    

عمریست پشیمان  ز  پشیمانی خویشم   

 

; نوشته شده توسط این پریسا   در ساعت6:29 بعد از ظهر   ;

 
Blog Skin